حرکت در سطح

  • من را فرانسوی ببوس

    روايتی است از زير گلو تا پشت گردن که آيه هايش به خط نستعليق آمده اند. رنگ پريده از خواب های غمگين. شصت و يک سوره از تورات تنی. بخش شعرها به عنوان "من را فرانسوی ببوس" عاشقانه هايى ست همراه با واکنش های سياسی و اجتماعی. شعرها سايه هايی هستند، افتاده روی قبرها با تابوت های آماده، رو به درخت های خشک شده ، رو به آدم های خشک شده ، رو به آهن های به کار رفته در تن. بغلشان رفت به آغوش، بغلشان کنيد. بغلشان کنيد.

    • این برنامه شعر خوانی هوشنگ چالنگی POEM

      و گزارش این علف بی رنگ به همراه تو این گونه ست اگر این شب ست اگر این نسیم به همراه تو نواده ی خوابالود هم سیاهی ی تنها خود تویی بهین شب تنها که خود می سازی و آبها که در پای تو می خسبند رنگ می گیرد. .

    • گفتگوی رادیویی با رضا قاسمی

      غلطید به پهلوی راست. مدتی همینطور بی‌حرکت ماند؛ خیره به نور ملایمی که از پنجره رو به کوچه می‌آمد. دستش را از زیر لحاف بیرون آورد و چراغ را خاموش کرد. شانه‌هایش زیر لحاف تکان‌تکان می‌خورد

    • عدوی تو نیستم من، انکار توام

      ناما جعفری، شاعر ایرانی، در مجموعه‌ای با عنوان «تجمع در سلول انفرادی» کوشیده است تجربۀ پرورده و بالیده شدن اندیشه و عاطفۀ شاعران ایرانی را در برخورد به فرایافت پیکار مدنی نمایش دهد.

    • من یک ادوارد دست قیچی هستم ای تیم برتون لعنتی

      آدم به دوستی این موجودات عجیب، اما معصوم و صادق بیشتر می‌تواند اعتماد کند تا کسانی که پشت علاقه‌شان یک دنیا خودخواهی، منفعت‌طلبی و ریاکاری نهفته است. من ترجیح می‌دهم در آن قلعه گوتیک با ادوارد دست قیچی زندگی کنم، از رولت‌های گوشت سویینی تاد بخورم

    • چشمان کاملاً باز استنلی کوبریک

      هفت سال بعد، «کوبریک» فیلم تحسین‌برانگیز «غلاف تمام فلزی» را درباره جنگ ویتنام به‌تصویر کشید. آخرین فیلم این نابغه سینما در سال ۱۹۹۹ و با فاصله ۱۲ سال بعد از فیلم قبلی ساخته شد؛ «چشمان کاملا بسته» با بازی «تام کروز» و «نیکول کیدمن» که از جشنواره ونیز موفق به کسب جایزه شد.

‏نمایش پست‌ها با برچسب احمد شاملو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب احمد شاملو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

سیمین بهبهانی: گوش شاملو به انتقادها بدهکار نبود

" شعر های خوب احمد شاملو در هوای تازه و بعد از آن جای انتقاد ندارد اما اگر کسی هم از اشعارش انتقاد می کرد، او گوشش بدهکار نبود."سیمین بهبهانی که ۳۱ سال با احمد شاملو حشر و نشر داشته، شعر شاملو را "درخشان" و او را انسانی "بسیار مودب و سخن شناس" می داند.سیمین بهبهانی از تاثیر موسیقی کلاسیک بر شعر شاملو می گوید، از اینکه هنوز هم نمی داند چرا شاملو آن نظرات جنجال بر انگیز را در دانشگاه برکلی درباره جعل واقعیت‌ها در شاهنامه و نژادپرستی فردوسی ابراز کرد و از نگاه مهربانانه شاملو به زنان.

۱۳۹۵ مرداد ۲۳, شنبه

دوروبری‌ها | ترجمه‌ی احمد شاملو| از رمان قدرت و افتخار گراهام گرین


تفاوت‌‌‌‌هاست که زندگی را این‌همه خواستنی می‌‌‌‌کند. اینکه آدم، زاده‌‌‌‌ی محیط و شرایط، ناچار درگیرِ دوروبری‌‌‌‌ها و مسائل پیرامون خویش و انتخاب‌‌‌‌های پی‌‌‌‌درپی در لحظه است. اینکه آدم تا چه حد بتواند جوابگوی وجدان خود باشد . . .

۱۳۹۵ مرداد ۳, یکشنبه

مراسم یادبود احمد شاملو پشت درهای بسته ی گورستان


با ممانعت ماموران انتظامی و امنیتی مراسم بزرگداشت شانزدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو که کانون نویسندگان ایران تدارک دیده بود پشت درهای بسته گورستان امامزاده طاهر برگزار شد. ساعتی پیش از شروع برنامه ماموران درهای ماشین رو گورستان را قفل کرده بودند.

۱۳۹۳ اسفند ۱۶, شنبه

هر شاعر آرمانگرا در نهایت امر, یک آنارشیست تام و تمام است احمد شاملو

نسانی ترین آرمانی است که دو هزار و پانصد سال پیش برای آسایش انسان ها و رسیدن آدمی به کمال مطلوب عرضه شد . هر شاعر آرمانگرا در نهایت امر, یک آنارشیست تام و تمام است . اشکال سهراب در همین است که ذاتا آنارشیست نیست و در نتیجه, دارویی که تجویز میکند مسکن است نه معالج 

۱۳۹۳ اسفند ۱۲, سه‌شنبه

'احمد شاملو، عکس فوری'؛ خاطراتی از شاملو، کتاب کوچه و کتاب جمعه

گزارش من از شاملو اما، گزارش کوهنوردی‌ است که در دل کوه صعب بالا می‌رود اما به علت نزدیکی، کوه را از دور ندیده است.

۱۳۹۳ مهر ۳۰, چهارشنبه

یادی از مرتضی کیوان، چهره محبوب روشنفکران چپ


مهر ماه امسال شصت سال از مرگ مرتضی کیوان می گذرد. ولی یاد او در ذهن جامعه روشنفکری ایران باقی مانده است. نه تنها شاعران و نویسندگان چپ که همگامان آرمانی او به شمار می روند، بلکه عده‌ای از ناهمگامان و رفقای نیمه راه نیز از او به احترام یاد می کنند.

۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

من مرگ را سرودی کردم… / مرگ‌ در شعر احمد شاملو


من مرگ را سرودی کردم… / مرگ‌ در شعر احمد شاملو
ترانه شبانه «کوچه‌ها باریکن، دکونا بسته‌س» از شاملو یک ترانه گلایه است، گو اینکه شاعر می‌گوید: «به خوب امید و از بد گله ندارد» اما این ظاهر قضیه است که برعکس، بی‌گلایگی شاعر نشان از گلایه‌ای عمیق دارد درواقع گلایه شاعر از ناهماهنگی میان نوعی از مردن با نوع دیگری از زندگی کردن است

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

ورود شاملو و چوبک به کتاب‌ درسی ممنوع

سرپرست گروه مؤلفان کتاب‌های درسی ادبیات معتقد است: امکان طرح همه چهره‌ها در کتاب‌های درسی فراهم نیست، همراه با این‌که آوردن نام نویسندگان در این کتاب‌ها به معنای تجویز خواندن کتاب‌های آن‌هاست و آثار کسانی چون چوبک و شاملو در کتاب‌های درسی قابل طرح نیست.


۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

۱۳۹۲ مرداد ۱, سه‌شنبه

یادداشت «مسعود کیمیایی» برای سالمرگ «احمد شاملو»

پرونده برای سیزدهمین سالگرد جاودانگی احمد شاملو
به صحرا شدم عشق باریده بود.
زیرِ سقفِ شکسته‌ی فلکِ حافظ، همیشه جنگ است، جنگی که «احمد شاملو» در آن شمشیر می‌زد، کشته می‌شد، می‌کشت تا ثابت کند همیشه عیدِ ما بی‌کفش است. عشق‌های ما روزبه‌روز، کارمند شد. تنها شدیم، مردان قدیمی، تاریخ شدند و عشق‌های تازه، نابلد سوخت.
خدایا، تنمو از چاقوی کند و زنگ‌زده، چاقوکشِ نابلد، حفظ بفرما.
یادداشت «مسعود کیمیایی» برای سالمرگ «احمد شاملو»احمد شاملویادم هست سال‌های «جشن هنر» گفتیم، نسیم و زباله، «بر اعدادِ کج». یکی دو ماهی با هم رفتیم، تی‌ام، دوتایی می‌نشستیم و گوش می‌دادیم، لبخندهای ما به هم تماشایی بود، وقتی معلم گفت بعد از این کارها، از روی زمین بلند می‌شوی… بی‌وزن می‌شوی… چند عکس هم از جدایی تن از زمین، به دیوار میان عکس‌های دیگر بود. گفت: «من دیگه حوصله ندارم»، یعنی حوصله از زمین برم بالا، بی‌وزن بشمو، ندارم، بی‌وزنی حوصله می‌خواد… ما جون کندیم وزن‌دار باشیم، اونم از زمین بریم بالا: «تی‌ام خوب بود.» ما را در همان اندازه از جهان جدا می‌کرد.
اما نمی‌دانست اگر برود، آب دماوند در بطری ‌گران می‌شود. لبخندها جاسازی دارند، طولانی‌ترین تاریخ تا صبح تمام می‌شود.
صبح تازه «شاملو» می‌آید، از سفری که چمدان نداشت. خسته بود از راه‌بندانِ عشق. گفت: «تازگی‌ها خواب در تن من، صداهایی دارد که خوابم، نخوابد. شاید باید وزنمان کم شود، تا از زمین دور شویم.»
«احمد شاملو» وقتی رفت، یک پا داشت، همه عمر یک پا داشت، حالا من نمی‌دانم چه کنم؟ از زمین دور شد. موهای سپیدی که روی ساعت خوابیده بود. من از بی‌تنی، من از بی‌کسی، من از تنهایی و بی‌عشقی، من فقط یک کار کردم. چاقو برای تنِ خود واز کردم.


 پانوشت: وام‌گرفته از نوشته‌های خودم که به این موضوع و مطلب می‌آمد./روزنامه شرق


دل تنگ تلنگرهای احمد شاملو!

kashsh03 


در سیزده ساله گی غروب استاد و رفیقی یگانه
محمد قراگوزلو
یکم.تاریخ روشن فکری ستیهنده و قدرت ستیز ما ایرانیان اگرچه چندان پربرگ نیست اما در همان"باغ بی برگی" خود پربار است. ازسهروردی و حلاج و ملاصدرا تا میرزاده و فرخی و لاهوتی و نیما و شاملو و ساعدی می توان نمونه ها و نمادهای درخشانی از این روشن فکری برآشوبنده ی قدرت ستیز نشان داد. در قد و قواره ی بزرگانی همچون سارتر و الوار و آراگون و دسنوس و پولیتسر.کلمات این تاریخ با خون تعهد به آزادی و انسان دوستی حک و ثبت شده است و خنیاگرانی عاشق از گلوی مختاری ها و پوینده ها با ما گفته اند این "کلام مقدس را/ با شما خواهیم آموخت/ لیکن/ عقوبتی جان فرسای را تحمل می بایدتان کرد....". بی شک مهم ترین خصلت اخلاقی و سیاسی این روشن فکری در مواجهه با اصحاب قدرت شکل بسته است و به همین مفهوم نیز مناسبات روشن فکر با قدرت سیاسی حاکم ضلع اصلی تببین جای گاه اجتماعی او را شکل داده است. چنین تببیینی از مقوله ی روشن فکری و هنر به معنای نفی یا دست کم گرفتن جنبه های زیباشناسی آثار هنری نیست. به این اعتبار و چنان که بزرگانی مانند گلدمن و لوکاچ و ایگلتون به تاکید نوشته اند زیبایی و تعهد دو روی سکه ی هر کار هنری است که می خواهد در جبهه ی انسانیت تعریف شود و از اردوگاه رنج و زحمت و کار دفاع کند و علیه استثمار و از خودبیگانه گی برخیزد.نقد سوسیالیستی هنر متعهد درین زمینه آن قدر غنی هست که ما را از ورود به ارتباط هنر و تعهد بی نیاز می کند.
دوم.از رفیق یگانه و استاد دردانه ام احمد شاملو بسیار آموخته ام. چه زمانی که جوان بودم و در حسرت دیدار؛ شعر و  نثر شیوایش را با جان شیفته می خواندم. چه آن زمان که خدمتش می رسیدم و از هردری گپی می زدیم و چه زمانی که بعد از سخن رانی برکلی و زدن پنبه ی ناسیونالیست ها و سلطنت چیان آماج کمپین بی مانند و شگفت ناک تهمت و ناسزا واقع شد و زمانی که من در دفاع تمام قد از مواضع و تحلیل تاریخی او به کومکش شتافتم و مقاله یی نوشتم در تبیین نظراتش پیرامون تاریخ و اسطوره و او هر گاه که پا می داد به رسم و پاس معرفت و رفاقت یادی از آن نوشتار می کرد. از جمله در گفت و گو با آدینه ی سرکوهی و در متن کتاب جواد مجابی.هر چند صفت و نام استاد را بر نمی تافت اما در هر حال استاد ما بود به تمامی. حتا نظرات نامربوطی که گاه و بی گاه در خصوص ایدز و جهان سوم و وابسته گی پیش می کشید برایم تامل برانگیز بود. و البته وقتی که از سینما و موسیقی و رقص و نقاشی و فولکلور و قصه و ژورنالیسم و ترجمه و طنز و کوچه سخن می گفت آوانگاردیسم را به وضوح می دیدیم. حالا شعر و ادبیات بماند که همیشه نکته یی تازه داشت برای گفتن. من با شاعران و هنرمندان کشورم حشر و نشر داشته ام و تا حدودی با پیشینه ی ادبیات و شعر این سرزمین آشنا هستم اما به یقین شاعری تا این حد سیاسی و تا این درجه قدرت ستیز ندیده ام. بی گمان بارزترین خصلت اندیشه ی سیاسی شاملو همان است که خود همیشه به تکرار باز می گفت:
روشنفکر بر قدرت است نه با قدرت!
 صریح تر ازین ها سخن گفته است:
آن که هدفش تنها و تنها رستگاری انسان نباشد؛ درد  و درمان توده ها را نشناسد؛ روشنفکر نیست. دزدی است که با چراغ آمده....
در تاریخ معاصر روشنفکران ما دست کم دو بار به زائده ی "مردم" تبدیل شده و برای نشان دادن این که با مردم هستند و به مردم تکیه دارند و از مردم جدا نیستند به دنبال سیاست های حاکمیت رفته اند. نخست بار در جریان رفراندوم "بلی یا خیر" 12 فروردین 1358 و دوم بار در جریان دوم خرداد1376. این دو برهه را از این جهت یاد کردم که در زمان زیست شاملو رخ نموده است وگرنه ای بسا کسانی را می شناسیم که با وجود تجربه و سن و سال و آزمودن دشواری ها و تحمل تلخی های سانسور بازهم در تندپیچ های سیاسی کنار این یا آن جناح حاکمیت ایستاده اند.هر دو موضع احمد شاملو نسبت به انتخابات پیش گفته موجود هست و من از بازنوشت آن ها می گذرم.
سوم. من در مورد شعر و اندیشه ی احمد شاملو پنج کتاب نوشته ام که در حال حاضر هیچ کدام در دست رس نیست. کتاب اول و سوم نایاب است، کتاب دوم از سوی دستگاه سانسور اصلاح طلبان جمع آوری و خمیر شده و کتاب های چهارم و پنجم از بیخ و بن مجوز نشر نگرفته است و مانند هزاران کتاب دیگر در دخمه های ممیزی خاک می خورد.
سیزده سال پس از خاموشی شیرآهنکوه مردی که" در برابر تندر ایستاد و خانه را روشن کرد" و در روزگار سیاهی که عرصه ی روشنفکری ما بیش از هر زمان دیگری به وجود بی مانند احمد شاملو محتاج است؛ سرمقاله ی مشهوری را که در نخستین مجلد کتاب جمعه نوشت و با این عبارت آغاز کرد"روزهای سیاهی در پیش است...." به یاد می آورم و دلم برایش تنگ می شود. و زمانی که می بینم جماعتی به نام "چپ" و " روشنفکر" از پیروزی یک سیاست مدار دست راستی ذوق زده شده اند به تلنگرهای او می اندیشم. تلنگرهایی که اینک مانند رعد در وجودم نعره می کشد:
ببین! چشم من هیچ وقت از انقلاب های خود انگیخته آب نخورده است......
گیرم توده ها بخواهند مدح آن الدنگ دو غازی(محمد رضا شاه) را بگویند به شاعر چه؟
این ها جملات قصار و عبارات حکیمانه نیست. این ها برآیند شناخت و تحلیل سیاسی شاعری است که تعهد اجتماعی را در تن و جانش می سوخت. با وجود تعرض فرهنگ و هنر ارتجاعی نئولیبرالیستی که با انگ های کذایی"رئالیسم سوسیالیستی" و "ژدانفیسم" و" استالینیسم" و غیره به هنر متعهد و سیاسی می تازد و بنجل هایی همچون کوئیلو را در مقابل گورکی می نشاند، رجعت به احمد شاملو برای سپهر اندیشه ی اجتماعی ما مانند دارو و درمان است!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

عکس های منتشر نشده از مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد


در این عکس ها که به تازگی از طرف بی بی سی فارسی منتشر شده است،تصاویری از احمد شاملو، جلال آل احمد، عباس کیارستمی، مسعود بهنود را می توان دید.

عباس کیارستمی

۱۳۹۱ مرداد ۳, سه‌شنبه

شعر جهان نیازمند ارشاد کارمند تنگ‌نظر شما نیست‌‌

یاد شاملو؛ نامه اعتراضی به سانسور شعر


احمد شاملو



کافه سه پنج:سایت بی‌بی‌سی فارسی به مناسبت "دوم مرداد برابر با دوازدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو"نامه‌ای ازاین شاعر بزرگ آزادی را برای نخستین بار منتشر می کند که در اعتراض به دستور وزارت ارشاد ایران برای سانسور قسمتهایی از کتاب "همچون کوچه‌ئی بی‌انتها" نوشته شده است.
این کتاب منتخبی است از شعر شاعران جهان با ترجمه و بازسرایی احمد شاملو.
(رسم الخط نویسنده حفظ شده است)



"آقاى عزیز!
با سلام. یادداشتى را که‌‌ ملاحظه‌‌ مى‌‌کنید، هم مى‌‌توانید یک ‌‌نامه‌‌ خصوصى تلقى ‌‌کنید هم مى‌‌توانید در نهایت ‌‌سپاسگزارى‌‌ من به ‌‌دادگاهى‌‌ احاله‌‌ کنید که ‌‌من‌‌ آن را به‌‌ مجلس پر سر و صداى محاکمه‌‌ سانسور تبدیل‌‌ کنم، چون به‌‌ هرحال یکى باید در برابر این‌‌ فشار قد علم‌‌ کند.
من با نکات نخست ۳۸ موردى سانسور مجموعه "همچون کوچه‌‌ئى بى‌‌انتها" که‌‌ بعد به‌‌ یازده‌‌ مورد تخفیف‌‌ داده ‌‌شده به‌‌ شدت ‌‌معترضم. من ‌‌نمى‌‌دانم ‌‌این ‌‌کتاب ‌‌را چه ‌‌کسى، به ‌‌چه‌‌ حقى و با کدام‌‌ صلاحیت‌‌ ویژه ‌‌مورد "بررسى" قرارداده اما آن‌‌ چه ‌‌از ماحصل کار او استنباط مى‌‌شود این‌‌ است که:
۱. کم‌‌ترین ‌‌صلاحیتى براى قضاوت ‌‌شعر ندارد و کم‌‌ مایه‌‌گى‌‌اش‌‌ حتا از خطش‌‌ هم‌‌ پیدا است.
۲. حقایق را به‌‌ بهانه ‌‌اخلاقى‌‌ که ‌‌ضوابطش را احساس سرخورده‌‌گى شدید جنسى تعیین کرده‌‌ است لاپوشانى مى‌‌کند. شدت‌‌ این سرخورده‌‌گى به‌‌ حدى‌‌ است ‌‌که فقط کلمه‌‌ زن او را به‌‌ جبهه گیرى در برابر شیطانى ‌‌شدن قطعى برمى‌‌انگیزد. به ‏اعتقاد او هر زنى یک ‌‌روسپى بالقوه‌‌ است‌‌ و در نتیجه به‌‌ شعرى چون "تماس" (که‌‌ مواجهه‌‌ ساده ‌‌زن و مرد را که معمولا براى‌‌ عوام موضوعى حیوانى‌‌ است به‌‌دیدگاهى‌‌ انسانى ‌‌کشانده ‌‌است) از دریچه ‌‌فحشا نظر مى‌‌کند. سرخورده‌‌گى جنسى او به‌‌ حدى‌‌ است‌‌ که‌‌ امر فرموده ‌‌این‌‌ سطور حذف‌‌ شود:
به‌‌ میخانه مى روم، آن‌‌جا که‌‌ ویسکى مثل‌‌ آب جارى ست.
دلتنگى‌‌هام به ‌‌باران مى‌‌ماند...
احساس‌‌ مى‌‌کنم ‌‌آغوش سردى‌‌ مرا مى‌‌فشارد و لب‌‌هاى یخ‌‌بسته‌‌ئى بر لب‌‌هایم مى‌‌افتد.
ملاحظه‌‌ مى‌‌کنید؟ نمى‌‌دانستیم ‌‌احساس در آغوش ‌‌داشتن مرده‌‌ئى‌‌ که ‌‌دلتنگى‌‌ است ‌‌هم‌‌ آدمى‌زاد سالمى را به ‌‌تحریک‌‌ جنسى مى‌‌کشاند!ـ و آقا که‌‌ در دستگاه‌‌ شما نانى‌‌ نه‌‌ به‌‌ شایسته‌‌گى‌‌ که‌‌ به‌‌ ناحق مى‌‌خورد اسم ‌‌این را گذاشته "رکاکت‌‌الفاظ"ـ چیزى‌‌ که معلوم‌‌ مى‌‌کند ایشان معنى کلماتى را که‌‌ خود به ‌‌کار مى‌‌برد هم نمى‌‌داند!ـ رکاکت ‌‌الفاظ !
۳. در آن شعر تلخ "شکوه‌‌ پرل‌مى‌‌لى" کار از کج‌‌ فهمى و عقده‌‌ جنسى به‌‌ فاجعه کشیده شده. این‌‌جا همان عقده‌‌ئى مبناى قضاوت ‌‌قرار گرفته که ‌‌همان‌‌ ابتدا دست‌‌ صادق قطب‌‌زاده ‌‌را رو کرد: آن‌‌ حشره در تظاهر به‌‌ عفاف قلابى چنان ‌‌پیش رفت ‌‌که ‌‌در یک‌‌ فیلم مستند مربوط به‌‌ مسائل گاودارى دستور داد پستان گاوه را کادر به‌‌ کادر با ماژیک‌‌ سیاه‌‌ کنند که ‌‌مبادا مؤمنان به وسوسه‌‌ شیطان آلوده‌‌شوند!
شکوه‌‌ پرل‌‌مى‌‌لى از یک‌‌ سو حکایت‌‌ سقوط اخلاقى جامعه ‌‌امریکاست ‌‌و از سوى دیگر قصه غم‌‌انگیز لینچ سیاهان ‌‌آمریکا به‌‌ کارگردانى عوامل ضد انسانى گروه کوک‌‌لوکس‌‌کلان. سراسر شعر در فضائى تلخ و غمبار و معترض مى‌‌گذرد. دختران امریکائى به ‌‌دلیل تصورى درست‌‌ یا غلط از قدرت ‌‌جنسى سیاهان، کششى بیمارگونه به‌‌ سوى آن تیره‌‌روزان داشتند ولى همیشه‌‌ از ترس آبستنى و زادن نوزادى سیاه‌‌پوست ادعا مى‌‌کردند که‌‌ مورد تجاوز قرار گرفته‌‌اند تا نتیجه رسوائى‌‌آمیز بعدى را توجیه‌‌ کنند، و به‌‌ این ترتیب‌‌ سیاه بیچاره شکارى مى‌‌شد براى تفریح آدم‌‌کشان ک.ک.ک و لینچ کردن سوژه موردنظر. آقاى سانسورچیان این ‌‌شعر را هم از همان دریچه‌‌ فحشا قضاوت‌‌ کرده ‌‌به‌‌ حذف ‌‌یک‌‌ صفحه‌‌ کامل‌‌ و چندین‌‌ سطر مهم ‌‌آن‌‌ در صفحات ۳۲ تا ۳۴ فتوا صادر فرموده ‌‌است. او با مخدوش‌‌ کردن واقعیتى ضد انسانى درحقیقت‌‌ بى ‌‌آن‌‌که‌‌ بفهمد از فساد جامعه امریکا دفاع‌‌ کرده‌‌است. این‌‌ حذف‌‌هاى بى‌‌ منطق در مجموع چیزى جز مشاهده یک‌‌ فاجعه با چشم لوچ نیست. ایشان‌‌ حتا در کشاکش فاجعه ‌‌نیز مسأله‌‌ را از زاویه‌‌ تحریک ‌‌میل جنسى نگاه‌‌ مى‌‌کند. به‌‌ عقیده‌‌ شما این ‌‌شخص صاحب روان سالمى ‌‌است؟
۴. دستور قلع و قمعى که‌‌ براى دو سطر از صفحه ۲۱۸ صادر فرموده‌‌اند البته‌‌ مرا سخت مجاب ‌‌کرد: وقتى‌‌ که‌‌ شتر براى ‌‌آدم جاذبه ‌‌جنسى داشته ‌‌باشد دیگر کره‌‌ سکسى ماه جاى‌‌ خودش را دارد!
۵. درک‌‌ عامیانه از شعر تا آن‌‌جا است که ‌‌در یک‌‌ مجموعه‌‌ شعرى دستور حذف یکى از موفق‌‌ترین اشعار من، آیدا در آینه را صادرفرموده!
ازمن دورباد که‌‌ قصد چغلى‌‌کردن داشته‌‌ باشم ولى واقعا سیاست‌‌هاى یک‌‌ بام و دو هواى ‌‌شما است‌‌ که‌‌ مرا به ‌‌این لجن زار هم هدایت‌‌ مى‌‌کند.ـ سوآل ‌‌این ‌‌است:
چرا جلو رمان ‌‌که‌‌ کشش و نتیجتا خواننده ‌‌بیشترى‌‌ دارد از این‌‌ سنگ‌‌ها پرتاب‌‌ نمى‌‌شود؟ آیا رمان "خانه‌‌ارواح" و مجموعه"جاودانگى" را خوانده‌‌اید؟ درحالى‌‌که شعر، با این که نسبت‌‌ به رمان خواننده‌‌گان متعال‌ترى‌‌دارد که ‌‌با خواندن کلمه ‌‌پستان دندان‌‌هاى‌‌شان کلید نمى‌‌شود و مقوله‌‌ئى‌‌ است به‌‌ کلى خارج از دسترس عوام، کار سخت‌‌گیرى به ‌‌این‌‌جا مى‌‌کشد؟
اسم‌‌ این رسوائى تبعیض نیست؟
من ‌‌در کمال حماقت ‌‌امتحانا در چند مورد لطمه‌‌ زدن به‌‌ شعر را آزمایش ‌‌کردم ولى دست آخر به‌‌ این نتیجه رسیدم که‌‌ بهتر است‌‌ با تأسى به‌‌ شما کل کتاب را سانسور کنم و از خیر نشرش بگذرم.
شعر جهان نیازمند ارشاد کارمند تنگ ‌‌نظر شما نیست‌‌ که‌‌ به‌‌ عقیده ‌‌سخیف‌‌ عوامانه‌‌اش هر شعر که‌‌ هدف‌‌اش گذر از حیوانیت ‌‌به‌‌ انسانیت‌‌ باشد ادبیات فاحشه ‌‌خانه ‌‌است.
والسلام
احمد شاملو
۲۴/۶/۷۲"

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

ما نياز به يك “پارسياتيس “داريم

( بخشی از یک گفت و گوی چاپ نشده )


کورش کرم پور:روشنفكري خاستگاه شعر امروز ايران است. اين مساله آسيب‌هايي را به جريان شاعرانه شعر امروز ايران وارد كرد به اين معني كه جريان‌هاي روشنفكري خواسته‌هاي خود را در شعر به اجرا گذاشتند.

زماني كه حزب توده به عنوان اولين تشكيلات روشنفكري آن دوره و بعد از مشروطه كه خيلي موثر واقع شد نشرياتي را منتشر كردند، در اين نشريات شاعراني سخنگوي آن تئوري‌ها بودند. به همين دليل روشنفكري در ابتدا خواسته‌هاي خود را بر شعر تحميل كرد و ما وجود شاعرانه‌گي را كم‌رنگ مي‌بينيم.

از جمله شاعراني كه در واقع حاصل سنت‌هاي روشنفكري ايراني بودند شاملو است.

شاملو در آغاز بسيار حامل سنت‌هاي روشنفكري بود  - كه باعث به وجود آمدن شعر نو شد -  و بعد خواست از آن بهره‌برداري‌هاي خود را داشته باشد. در واقع شاملو اين‌جا نمادي از باز توليد سنت‌هاي روشنفكري ايراني در شعر است كه از روشنفكر يك قهرمان مي‌سازد؛ روشنفكر را يك مبارز رديف اولي و رويارو تلقي مي‌كند. اين كه طرف مقابل صد در صد دشمن است و بايد حذف شود.

اين‌ها ويژگي‌هايي است كه شعرهاي  آن دوره داشته‌اند. اين دو قطبي بودن در نگاه نيما نيز وجود دارد. نيما همه چيز را يا عيني يا ذهني مي‌بينيد. در واقع سنت‌هاي روشنفكري ما بر اساس تفكرات دو قطبي نوعي شعر را بازتاب پیدا مي‌كنند كه خود اين شعر هم دو قطبي نگاه مي‌كند به همين دليل روشنفكر خود را يك مبارز و قهرمان ملي مي‌داند و چنگ در چنگ نمادهاي بد زمانه است.

 تنها كسي كه عليه خاستگاه شعر نو و سنت‌هاي روشنفكري، شعر خود را رها مي‌كند و‌ آن پتانسيل اصلي شعريت و شاعرانه‌گي را از خود بروز مي‌دهد، فروغ فرخ‌زاد است از اين لحاظ كه او سنت‌هاي روشنفكري را به چالش مي‌كشد و براي اولين بار يك فرديت روشنفكري را مي‌بينيم و بيش از آنكه وجوه مبارز و قهرمان را داشته باشد، وجه شهروندي و معاصر بودن يك انسان در شعر او به چشم مي‌آيد.

در اين جريان به محمد مختاري مي‌رسيم كه در واقع گفتمان جديدي را در خصوص روشنفكري و رابطه آن با روشنگری مطرح مي‌كند و من فكر مي‌كنم اگر بخواهيم روشنفكري را از منظر گفتمان محمد مختاري در ادبيات بررسي كنيم ريزش‌هاي بسياري خواهيم داشت و هر كسي سر جاي خود قرار مي‌گيرد. بر اين اساس مولفه‌هاي جريان روشنفكري براي شاعري مثل من در شعر امروز ايران آن چيزهايي نيست كه براي سنت‌هاي روشنفكري در دوره‌هاي آغازين شعر بوده و هست. بيش از آن‌كه خاستگاه من روشنفكري دهه‌هاي 30 و 40 باشد من خود را بيش‌تر وامدارمحمد مختاري مي‌بينم.

یادآوری می کنم  تنها كسي كه در چهره‌هاي شاخص شعر امروز ايران عليه خود آن خاستگاه و سنت‌هاي روشنفكري حركت كرد فروغ فرخ‌زاد بود. البته حلقه‌هاي ارتباطي نيز وجود دارند براي اين‌كه به دهه 70 و بعضي از شاعران برسيم كه آن حلقه‌ها متاسفانه نقش مديومي داشتند اما نقش اثرگذاري نداشتند. از اين جمله مي‌توان به سيدعلي صالحي اشاره كرد كه حضور او به جهت اتصال اين حلقه‌ها در اوايل دهه هفتاد مبارك بود اما من در حوزه روشنفكري نمي‌توانم او را شاعر اثرگذاري بدانم. اگر چه در جريان تاريخي شعر امروز بايد جايگاه خاصي را براي او در نظر گرفت.

متاسفانه سنت‌هاي روشنفكري در دوره‌هاي خاصي از سوي عده‌اي بازتوليد شد و همين بازتوليدهاي سنتي روشنفكري كه مي‌خواهد در شعرش از روشنفكر يك قهرمان بسازد باعث مي‌شود كه قدرت بروز و ظهور رويكردهاي مدني روشنفكري كم و زياد شود. من نمي‌دانم چه دليلي دارد كه هر جواني قبل از اين‌كه بخواهد به خود بگويد كه من بايد يك شاعر خوب باشم، با خود عهد كرده كه يك روشنفكر و مبارز است(؟) اين همان بازتوليد سنت‌هاي روشنفكري است. بنابراين ما در دل اين ادبيات آن‌چه كه نمي‌بينيم شعر است. البته عقايد، نظريات؛ گروه‌ها و دغدغه‌هاي اجتماعي قابل احترامي را مي‌بينيم و هنوز پارادايم‌هاي سنتي روشنفكري در پيشاني شعرهايي كه مدعي جريان‌هاي اجتماعي هستند مي‌درخشد كه من دوستان را شديد از اين فيگور گرفتن‌ها برحذر مي‌دارم.

بزرگترين‌ مبارزه در جهان هستي با شرف زندگي كردن است. اين با شرف زندگي كردن الزامن نيازمند جنگ‌هاي تن به تن و رويارو آن هم در دنياي بسيار نرم‌افزاري زمانه امروز نيست به همين دليل من خاستگاه خودم را به جهت درك و فهمي كه از جريان آسيب‌هاي روشنفكري دارد، فروغ مي‌دانم و فكر مي‌كنم اين حلقه ما را به خوبي به حلقه تئوريزه شده‌اي به نام محمد مختاري وصل مي‌كند.

 محمد مختاري همه چيز را متعادل مي‌كند و هماهنگ به جلو مي‌برد روشنفكر در نقش يك قطب اجتماعي عمل نمي‌كند بلكه در نقش شهروند عمل مي‌كند و جريان فرديت او بيش‌تر مطرح مي‌شود تا جريان نهادها و گزاره‌هاي كلاني كه هر روشنفكري بايد در خدمت آن‌ها باشد.

روشنفكر براي معنا يافتن به روشنگري نياز دارد. امروزه در جامعه من به روشنگري بيش از روشنفكر نياز است و يا به قول ميشل فوكو ما نياز به يك پارسياتيس داريم. پارسياتيس كسي است كه گفتن حقيت را تكليف خود بداند و شايد در تاريخ ما مهم‌ترين پارسياتيس منصور حلاج باشد. گفتن حقيقت و روشنگري‌هايي كه ما در اين دوره ديديم الزاما با خطر مواجه نمي‌شود، اما پارسياتيس يا روشنفكري كه شاخصه‌هاي پارسياتيس را دارد خطرهاي احتمالي را مي‌شناسد و حرف خود را مي‌زند و براي اين‌كه حرف خود را بزند جغرافياي خود را تغيير نمي‌دهد چون براي حرفي كه قصد گفتن آن را دارد ارزش قائل است.

من اين روزها گفتمان حقيقت را از منظر يك شخص پارسياتيس مي‌بينيم. يعني روشنفكري كه حقيقت را نه تلخ مي‌بيند و نه آن را محافظه‌كارانه بيان مي‌كند و تلاش مي‌كند حقيقت را بيان كند حال هر چقدر كه اين حقيقت با هزينه‌هاي كم‌تري بيان شود خدشه‌اي بر روشنفكري فرد وارد نمي‌كند فقط بايد مراقب بود كه حقيقت به تاخير نيفتد. اين دغدغه‌اي است كه روشنفكر امروز بايد داشته باشد.

صرف دغدغه‌هاي اجتماعي را بيان كردن از ما يك روشنفكر نمي‌سازد.  بايد شيوه  اثرگذاري داشته باشد. يك پارسياتيس و يك روشنگر بايد متناسب با شرايط زمان و مكان راهكار خود را براي اثر گذاري ارايه دهد. اگر قرار باشد حقيقت گويي من فاقد اثرگذاري باشد آن حقيقت گفته نشود بهتر است. من روشنفكر را بخشي از دانايي اجتماعي و دانايي ناخودآگاه جمعي ملت مي‌دانم كه رابطه تنگاتنگي با بيان حقيقت دارد نه داشتن حقيقت. روشنگر كسي است كه از مرحله دانستن حقيقت به بيان موثر حقيقت برسد بود و نبود كسي كه اين ويژگي را نداشته باشد يكي است، به همين دليل است كه من با خيلي از داعيه‌داران روشنفكري كه در پايتخت يا هر جاي ديگري هستند و متاسفانه آن‌جا را پايتخت جهان خود مي‌دانند مشكل دارم چون حوزه اثرگذاري روشنفكري آن‌ها صفر است.

بايد توجه داشت كه شكل‌هاي روشنفكري تعريف‌هاي تاز‌ه‌تري از شكل‌هاي روشنگري هم مي‌دهد. اگر ما به شكل‌هاي جديدي از روشنگري اجتماعي دست بزنيم مي‌توانيم از اشكال جديد روشنفكري هم صحبت كنيم. من در اين زمانه فرزند زمانه روشنفكري ايران را محمد مختاري مي‌دانم و تنها راه برون‌رفت از سنت‌هاي روشنفكري را آناليز كردن ايده‌ها، نگاه‌ها و دريافت‌هاي اين شاعر فقيد مي‌دانم در عين حالي كه مي‌دانيم آبشخورهايي كه از محمد مختاري، محمد مختاري ساخت مي‌تواند خيلي از نظريات و تئوري‌هاي روز جهان می باشد.بزرگترين خيانت براي به تاخير افتادن ايده‌هاي محمد مختاري را خود روشنفكران ادبياتي وارد كردند. متاسفانه خيلي از نسل جديدي‌ها مختاري را بعد از او شناختند و اين پيام خطرناكي دارد. ما يك شاعر دست چندمي را بيش‌تر از محمد مختاري در بوق و كرناهاي رسانه‌هاي خواص مي‌بينيم. قبل از اين‌كه محمد مختاري به قتل برسد اين كانون نويسندگان ايران بود كه او را كشت .

سر چشمه گرفته از ولد زن

پادکست سه پنج