حرکت در سطح

  • من را فرانسوی ببوس

    روايتی است از زير گلو تا پشت گردن که آيه هايش به خط نستعليق آمده اند. رنگ پريده از خواب های غمگين. شصت و يک سوره از تورات تنی. بخش شعرها به عنوان "من را فرانسوی ببوس" عاشقانه هايى ست همراه با واکنش های سياسی و اجتماعی. شعرها سايه هايی هستند، افتاده روی قبرها با تابوت های آماده، رو به درخت های خشک شده ، رو به آدم های خشک شده ، رو به آهن های به کار رفته در تن. بغلشان رفت به آغوش، بغلشان کنيد. بغلشان کنيد.

    • این برنامه شعر خوانی هوشنگ چالنگی POEM

      و گزارش این علف بی رنگ به همراه تو این گونه ست اگر این شب ست اگر این نسیم به همراه تو نواده ی خوابالود هم سیاهی ی تنها خود تویی بهین شب تنها که خود می سازی و آبها که در پای تو می خسبند رنگ می گیرد. .

    • گفتگوی رادیویی با رضا قاسمی

      غلطید به پهلوی راست. مدتی همینطور بی‌حرکت ماند؛ خیره به نور ملایمی که از پنجره رو به کوچه می‌آمد. دستش را از زیر لحاف بیرون آورد و چراغ را خاموش کرد. شانه‌هایش زیر لحاف تکان‌تکان می‌خورد

    • عدوی تو نیستم من، انکار توام

      ناما جعفری، شاعر ایرانی، در مجموعه‌ای با عنوان «تجمع در سلول انفرادی» کوشیده است تجربۀ پرورده و بالیده شدن اندیشه و عاطفۀ شاعران ایرانی را در برخورد به فرایافت پیکار مدنی نمایش دهد.

    • من یک ادوارد دست قیچی هستم ای تیم برتون لعنتی

      آدم به دوستی این موجودات عجیب، اما معصوم و صادق بیشتر می‌تواند اعتماد کند تا کسانی که پشت علاقه‌شان یک دنیا خودخواهی، منفعت‌طلبی و ریاکاری نهفته است. من ترجیح می‌دهم در آن قلعه گوتیک با ادوارد دست قیچی زندگی کنم، از رولت‌های گوشت سویینی تاد بخورم

    • چشمان کاملاً باز استنلی کوبریک

      هفت سال بعد، «کوبریک» فیلم تحسین‌برانگیز «غلاف تمام فلزی» را درباره جنگ ویتنام به‌تصویر کشید. آخرین فیلم این نابغه سینما در سال ۱۹۹۹ و با فاصله ۱۲ سال بعد از فیلم قبلی ساخته شد؛ «چشمان کاملا بسته» با بازی «تام کروز» و «نیکول کیدمن» که از جشنواره ونیز موفق به کسب جایزه شد.

۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

خودسانسوری٬ حصر آزادی است/ محمد مختاری


ماهی که سال هاست با نام قربانیان راه آزادی و اندیشه عجین گشته است. سعیدی سیرجانی، داریوش و پروانه فروهر، محمدجعفر پوینده و محمد مختاری. درباره ی قتل دردناک آنها به تفصیل نوشته اند و خوانده اید، اما آنچه از آنها باقی است، نوشته ها و گفته های آنهاست. از این روی، بازخوانی تاریخی امروز، به نوشته ای از محمد مختاری اختصاص دارد؛ مقاله ای درخشان و تاریخی از او در مجله ی آدینه (اردی بهشت 1373) و به مناسبت تجدید فعالیت کانون نویسندگان ایران. نوشته ی پرشور مختاری، شاید به تعبیری راز قتل او را نیز در خود دارد، چرا که این دفاع شورانگیزش از آزادی بیان و اندیشه را با ستاندن جانش تاوان دادند.



پیش‌نوشت:
 این یادداشت که احتمالن بسیاری پیش از این و به مناسبت‌های گوناگون آن را خوانده‌اند٬ یکی از نوشته‌های مرحوم محمد مختاری است. این نوشته اردیبهشت ماه سال ۷۳ در نشریه آدینه و به مناسبت تلاش برای راه‌اندازی مجدد کانون نویسندگان منتشر شده٬ اما به نظر می‌رسد که مانیفستی است برای پاس‌داشت آزادی قلم و ازادی بیان و در نکوهش خودسانسوری. 
شاید با توجه به وضعیت امروز کشورمان٬ مرور حرف‌های محمد مختاری پیرامون خودسانسوری٬ گرچه رویه‌ای از تکرار داشته باشد٬ اما کمتر ملال‌آور باشد٬ از آن رو که درد امروز ما را بیان می‌کند. این متن را بدون هیچ تغییر و تصرف٬ از وبلاگ مصائب آنا برداشته‌ام. 


طرح علی‌رضا درویش به یاد محمد مختاری
بحث و گفت و گو درباره فعال شدن دوباره کانون نویسندگان ایران، از یک سو مایه دلگرمی است و از سویی دستخوش نگرانی. دلگرمی از طرح آزادی است. اما نگرانی در حفظ استقلال است.
کارکرد و هویت نویسندگان، چه هنگامی که می نویسند و فردند، و چه هنگامی که برای مبارزه با موانع موجود در نهادی گرد می آیند و جمعند، در گرو آزادی و استقلال شان است. از این رو هم معنای فعال شدن دوباره ی کانون، و هم نقطه عزیمت و انگیزه فعالیت، باید پاسخگوی همین آزادی و استقلال باشد. چکیده نگرانی های پنهان و آشکار هم که گاه به صورت تاکید بر «موقعیت و شرایط کنونی» در می آید، این است که مبادا فعال شدن دوباره کانون، به زخم دیگری غیر از زخم خودش بخورد. البته من قصد ندارم به تحلیل «موقعیت» و «شرایط کنونی» بپردازم. اما یک نکته برایم روشن است که کانون نه اهداف خود را مطابق اقتضاها و موقعیت های خاص سیاسی ا اجتماعی تعیین می کند و نه فعالیتش را به چنین اقتضاها و موقعیت هایی گره می زند.
کانون در هر حالت و موقعیتی فقط از خود آغاز می کند. خودش برای خودش لباس می دوزد. با اندازه های خودش هم برای خودش لباس می دوزد. جامه اش هم باید با سلیقه و خواست و انتخاب خودش متناسب باشد. درجه حرارت بدنش را هم در برابر سرما و گرما، خودش تشخیص می دهد. در نتیجه هیچ عامل «غیرکانونی» نمی تواند دخالتی در این امر داشته باشد. یا از آن طرفی بربندد.
در ماده چهارم موضعِ کانون، مصوب 1358 تاکید شده است که استقلال کانون از همه جمعیت ها، احزاب و سازمان های سیاسی، اعم از مستقل یا وابسته به هر نوع نظام حکومتی.
این تاکید از آن روست که هر گروه یا تحلیل ویژه ی سیاسی یا هر دولتی، تعبیر ویژه و منحصری از آزادی است. یک تعبیر منحصر و ویژه نیز طبعا نمی تواند درخواست تمام کسانی باشد که عضو کانونند، و دارای اندیشه ها و گرایش های گوناگونند. کانون، مرکز درک اختلاف است. مرکز اندیشه ها و بیان های مختلف است. به همین سبب نیز به عام ترین تعبیر آزادی متکی است. تعبیری که وجه اشتراک نویسندگان است. و شرط بروز تمام تنوع و کثرت نمودهای فرهنگی است. در حالی که هر گروه سیاسی یا هر دولتی، خواه ناخواه تبلور اندیشه و بیان خاص و معین و غالبا متجانسی است. بحث در حقانیت یا عدم حقانیت مواضع این گروه ها یا دولت ها نیست. بلکه بحث در این است که نمی توان هدف و موضع و فعالیت کانون را با با هدف و موضع و فعالیت آنها یکی گرفت، یا به هم وابسته و موکول کرد. یا اصلا از یک جنس شمرد. زیرا در چنین وضعی، فلسفه وجودی کانون مخدوش می شود. خصلت دموکراتیک آن از میان می رود. کانون به زیر مجموعه ی یک گرایش سیاسی یا عقیدتی یا اندیشگی، و یا زیر مجموعه ی دولت ها تبدیل می شود. تجربه ی تاریخی – جهانی نویسندگان نشان داده است که دولتها همیشه دریافته اند که کنترل چنین کانون هایی برای مقاصد ملی یا تبلیغات حکومتی و… مفید است. به همین سبب نیز یا در تقابل با آنها قرار می گیرند، یا آنها را در راستای خود قرار می دهند. یا در حالت بینابین می کوشند از وجود آنها به طور غیرمستقیم در جهت تبلیغات فرهنگی یا حتی سیاسی داخلی یا خارجی خود استفاده کنند. همچنان که گاهی نیز آنها را به تعطیل می کشانند. البته مواقعی نیز هست که به حضور غیررسمی آنها تمکین می کنند. بدیهی است کانون نمی تواند در خلا حضور داشته باشد. کانون یک واقعیت علنی است. یک حضور علنی هم قطعاً و طبعاً با شرایط و موقعیت ها مرتبط است. اما کارکرد کانون همواره برقرار خود است و الزام حضورش را با الزامات دیگران جا به جا نمی گیرد. بلکه در هر شرایطی، فاصله ی «تفکر و کارکرد» خود را با تعبیرها یا انتظارات یا کارکردهای دیگر حفظ می کند. خواه آزادی در جامعه باشد، خواه نباشد، خواه گروه ها یا احزاب سیاسی حضور داشته باشند، خواه حضور نداشته باشند، خواه دولت ها در موقعیتی باشند که موافق فعالیت کانون یا یا ناگزیر از تمکین به حضور غیررسمی آن باشند، خواه نباشند، خواه شرایط معینی حضور کانون را توجیه کند، خواه نکند، یک امر قطعی است، و آن این است که فعال شدن کانون همواره در گرو خود و به اقتضای «تفکر کانونی» است و بس.
در این معنا، ضرورت فعال شدن کانون یک امر همیشگی است. هیچ موقعا شرایط ویژه ای نمی تواند در این ضرورت و معنا تغییری دهد. نمی توان بنا به موقعیت به گونه ای اعلام حضور کرد؛ و بنا به وضعیت به گونه ای دیگر. انتظارات مسلط بر یک دوره یا سیاست ها یا ایجاب های غیرکانونی و نمایش های تبلیغی و غیره، تاثیری بر تفکر و اصول کانون نمی گذارد. کارکرد و موضع و اصول کانون پیراهنی نیست که کسی بتواند هر روز به اقتضای سیاستی و یا دولتی یا موقعیتی آن را تعویض کند. حتی ملایم ترین نویسندگان «مستقل» نیز چنین انتظاراتی را در مخیله نمی گنجانند و فرق نهاد مستقل نویسندگان را هم با … ویترین نمایش های تبلیغی به خوبی باز می شناسند.
اما معنای فعال شدن کانون، به نظر من عبارت است از طرح و ترویج و پیگیری و دفاع از «تفکر کانونی»
تفکر کانونی برآیند خرد جمعی نویسندگانی است که چه دیروز و چه امروز، به آزادی و استقلال خلاقیت و نوشتن، و اعتلای فرهنگ ملی در تمام جنبه های تنوع و کثرتش اندیشیده اند و می اندیشند، و وفادار مانده اند و می مانندو با هرگونه حذف فرهنگی مخالفت ورزیده اند و می ورزند. بدیهی است که نویسندگان در تنهایی و به تنهایی می نویسند و خلق می کنند. مساله نوشتن و خلق اثر یک امر جمعی نیست. هیچ کس و هیچ نهادی نمی تواند به کسی دیکته کند که چه بنویسد یا چگونه بنویسد. نویسنده در تولید اثر نیازمند همراهی و همیاری دیگران نیست. هر اثر تبلور فردیت اندیشگی و بیانی یک نویسنده است. فردیتی که البته برآمدِ فرهنگ و بصیرت ملی است. و از طریق آموزش ها و تجربه ها و کوشش های او پدید می آید.
اما نویسنده از آغاز نوشتن با موانعی روبرو است که به گونه ای خاص بر تولید او تاثیر می نهد. او را از نوشتن باز می دارد یا دست کم نوشته اش را دچار اشکال می کند. او نیز نمی تواند موانع را بپذیرد، یا آنها را دور بزند.نمی تواند خود را با آنها تطبیق دهد. بلکه فقط آزادی از قید و بند آنها را طالب است. رفع موانع و بازدارنده های گوناگون و تاثیرگذار نیز از عهده ی او به تنهایی ساخته نیست. پس به همبستگی و همراهی و همعهدی دیگر نویسندگان نیاز می افتد. این نیاز و پیوند، همان محمل اشتراک نظر میان نویسندگان مختلف است. کوشش در راه رفع عوامل بازدارنده که از هنگام تولید اثر تا ارائه و انتشار آن نمودار می شود، کارکرد این اشتراک است. طبعاً چنین مساله ای هیچ ارتباطی به یک دوره ی معین یا شرایط ویژه ی سیاسی – اجتماعی، یا این دولت و آن دولت ندارد. زمان طرح این درخواست ها و اندیشه ها همیشه است. هر زمانی، زمان طرح آزادی از قید و بندهاست. فعالیت کانون همیشه از چنین ضرورتی آغاز می شود و همیشه نیز به معنای چنین روندی است.
کسانی که به عملی شدن یا عملی نشدن«فعالیت» کانون می اندیشند، شاید روند فعالیت را یکسره با تشکیل یا تعیین محلی به نام کانون یکی می گیرند. اما به نظر من فلسفه ی فعالیت کانون، با فلسفه ی برخی از نهادهای دیگر فرق هایی دارد.
کانون یک جمعیت ساده یا محفل معمولی یا گروه صنفی محدود نیست که کارکردش در خودش خلاصه شود. کانون نه مجمع فضلاست، نه انجمن نخبگان است. نه باشگاه ادبی است، نه محفل روشنفکران است. نه هیات سخنرانان است، و نه ضیافت کارشناسان است. البته فضلا و نخبگان و ادبا و روشنفکران و غیره در آن گرد می آیند. اما مقصود از تجمع شان یافتن پاسخ برای مشکلاتی است که از حد یک جمع فراتر می رود. یعنی کانون یک نهاد اجتماعی است که اگر چه در شمار اعضا و موقعیت تشکیلاتی خود فراگیر نیست، اما تفکرش «فراگیر» است. شعاع عملش نامحدود است. کارکردش مستقیما و به طور وسیع با کل فرهنگ ملی مرتبط است.
در نتیجه فعالیت اش عبارت است از روندی که ممکن است به تمرکز در یک محل معین بیانجامد؛ و ممکن هم هست نیانجامد و موانع و عوامل بازدارنده چنین محلی را از آن دریغ کنند.
در گذشته نیز نویسندگانی که «تفکر کانونی» را پی گرفتند، از این دلمشغولی آغاز نکردند که درخواستشان چقدر عملی است، و چقدر عملی نیست. نویسندگان ناگزیرند درخواست های خود را در جامعه مطرح کنند. همین طرح مطالبات به صورت جمعی، معنای فعال شدن کانون و اعتبار کانون است. امکان عملی شدن یا نشدن این درخواست ها را نیز باید از کسانی دیگر پرسید. کسانی که احتمالا با مطالبه آزادی در این معنا هماهنگ نیستند. یا احیاناً انتظارات دیگری از کانون دارند، یا ممکن است داشته باشند. مسئول هرگونه تعطیل و توقف این روند فعالیت کسانی دیگرند. کسانی که قدرت ایجاد چنین موانع و مشکلاتی را دارند. یا به تعبیر دیگر قدرت رفع موانع را دارند، اما موانع را رفع نمی کنند. پس همان ها هم قاعدتاً باید پاسخگو باشند.
اما نگرانی های موجود از آنجا نیز پدید آمده است که اخیراً برخی از اهل بخیه گمان کرده اند که می شود برای کانون لباسی دوخت که اگر هم با اندازه هایش خیلی جور نبود، نبود. اینان که روند فعالیت کانون را معکوس، و فقط به صورت رسمی می نگرند، شاید گمان کرده اند که هرچه زودتر باید سقفی به روی سر نویسندگان کشیده شود. یا تابلویی روی سردری کوبیده شود و حضور نهاد نویسندگان کشور را اعلام دارد.
این همان درک یا روند معکوسی است که عده ای را نگران کرده است.
نگرانی البته هنگامی افزوده می شود که بعضی از نویسندگان یا دوستان عضو کانون نیز که در حسن نیت کانونی و درد فرهنگی شان تردیدی نیست، گاه با ساده گرفتن مساله، از تعدیل برخی از مواضع، و رعایت برخی از جوانب، و فعالیت مطابق شرایط موجود سخن گفته اند. شاید از نظر اینان معنای فعالیت کانون با تشکیل و استقرارش در یک محل مترادف باشد. اما مطمئنم که هم اینان نیز باور دارند که اگر کانون نمی تواند به کارکرد خود وفادار بماند، یا نخواهد تفکرش را اشاعه دهد، عدمش به ز وجود.ضمن اینکه اینان قطعاً اعتبار فرهنگی شان را به داو (؟) اقتضاهای روز نمی گذارند. به هر حال اگر به روند طبیعی فعال شدن کانون بیندیشیم، و مطمئن باشیم که نویسندگان ایران و اعضای کانون در مجموع هشیارتر و باتجربه تر از آنند که گرفتار روندهای معکوس شوند، یقین خواهیم داشت که طرح تفکر کانون به زخم دیگری نخواهد خورد. ترویج تفکر کانونی تنها به سود کسانی است که از بسط تفکر انتقادی سود می برند. کانون همواره به اعتبار این تفکر و کارکرد وجود داشته است. هیچ گاه هم نمی توانسته است صرفا با اقدام به گرفتن مجوز یا به ثبت رساندن خود، فعالیت خود را آغاز کند. سابقه ی دو دوره فعالیت کانون گواه این امر است. کانون نه پیش از انقلاب توانست مجوز حضور کسب کند، و نه پس از انقلاب. اما اعتبار حضورش به صورت تفکر دموکراتیکی اش بیست و چند سال تداوم داشته است.
نام کانون با تجریه ی دموکراتیک در ایران گره خورده است. از این رو هرگز نمی تواند به روش های غیردموکراتیک برای اعلام حضور یا ادامه ی فعالیت خود تن در دهد. روند فعال شدن کانون، یک روند دموکراتیک علنی است. زیرا نوشتن امری علنی است؛ و رابطه ی میان خواننده و نویسنده علنی است. نه دموکراتیسم کانون می تواند با پنهان و پسله میانه ای داشته باشد، و نه علنی بودن کانون می تواند با اقدامی غیردموکراتیک هماهنگ شود.
اقدام دموکراتیک یا فعال شدن دوباره، همان روندی است که تمام اعضای کانون و نویسندگان ایران را به اندیشیدن درباره ی موانع موجود بر سر راه خلاقیت و نوشتم وا می دارد. فعال شدن کانون هنگامی تحقق می یابد که به درخواستی اجتماعی برای تمام نویسندگان تبدیل شود.
از اینرو طرح و اشاعه ی تفکر کانونی در جامعه، اولاً برای رفع هر گونه شبهه، و مشخص شدن برخی انتظارات غیرقانونی یا همان «روند معکوس» است. ثانیاً به منظور شناساندن مواضع و مطالبات و اصول آزادی و استقلال کانون برای نویسندگانی است که شاید در مقطع پیشین فعالیت آنرا درک نکرده باشند. یا با تمام تجربیات آن آشنا نباشند. یا حتی در موقعیت های متفاوتی می اندیشیده اند، اما اکنون می توانند با نهاد نویسندگان کشور همراه و همدل و همدرد باشند. ثالثاض به ضرورت طرح آزادی اندیشه و بیان برای کل جامعه و فرهنگ است.
طرح آزادی ها نیز مثل خود آزادی ها از هم تفکیک ناپذیر است. اما هر کسی از موضع خود آغاز می کند. نمی توان گفت باید همه چیز در همه ی عرصه ها فراهم شود تا ما هم به راه افتیم. مطالبه ی فعالیت کانون، در حقیقت مطالبه ی تجمع نیز هست. تجمع طبعاً به یک جمع دویست سیصد نفری منحصر یا محدود نمی ماند. زیرا چنین تجمعی درخواست «بیان» دارد. بیان نیز تنها به صورت نوشتاری نیست. بیان فکر، هم با سخن رانی است. هم در شعرخوانی است. هم در بحث و گفت و گو است و… چنین بیانی طبعاً به آزادی اجتماعات وابسته است. درست است که خواست کانون آزادی بیان است. اما جامعه از همه سو به هم مرتبط است.
بدین ترتیب طرح و اشاعه ی تفکر کانونی، به معنی طرح و اشاعه ی تفکر انتقادی در جامعه است. برخورد عقاید و آرای نویسندگان، بسیاری از مسائل را برای بخش هایی از جامعه مطرح یا روشن می کند. بسیاری را به تمرین مدارا و ذهنیت انتقادی فرامی خواند. تجریه ی دموکراتیک و خصلت تنوع طلب فرهنگ را اشاعه می دهد. به جامعه یادآور می شود که می توان با هم اختلاف داشت، اما در مسائل مشترک و مبتلابه باهم همراه شد و به هم پیوست.
تفکر کانونی بر آزادی اندیشه و بیان بی هیچ حصر و استثنا، و مخالفت با هرگونه سانسور مبتنی است. برای روشن تر شدن این موضع، ناگزیرم به توضیح چند مساله بپردازم.
بعضی با برداشتی نامناسب از قید «بی هیچ حصر و استثنا»، یا حتی از خود «آزادی» تصور کرده اند که حاصل این گرایش، تاکید بر هرج و مرج و بی بند و باری و یلگی است. حال آنکه کمترین عنایت به مفهوم «آزادی» معلوم می دارد که آزادی قظعاً باید غیرقابل تجاوز بودن آزادی های اساسی دیگران را تضمین کند.
هیچ متفکر یا آزادی خواهی، آزادی را با حق بی حرمتی به دیگران و یا توهین به عقاید و یا سلب حق و رای و آزادی دیگری تعبیر نکرده است.اما متاسفانه در جامعه ی ما بسیاری از بدیهیات را نیز باید توضیح داد. بی هیچ حصر و استثنا در تعبیر کانون به این معناست که نمی توان آزادی بیان و اندیشه را از کسی سلب کرد، همچنان که نمی توان آزادی را استثنائاً به کسی یا عرصه ای یا گروهی اختصاص داد. هم آزادند بیندیشند، و اندیشه شان را بیان کنند. اگر آزادی فقط برای موافقان باشد آزادی نیست. اگر آزادی برای تائید و تحسین اندیشه های موافق باشد که آزادی نیست. آزادی هنگامی است که مخالفان نیز بتوانند بیندیشند و اندیشه شان را بیان کنند. بعضی «حصر و استثنا» را نه تنها به افراد و گروه ها، بلکه به اندیشه ها و موضوع ها نیز سرایت می دهند. این کس بگوید، آن کس نگوید. اینگونه بیندیشد، آنگونه نیندیشد. این حرف را بزنید، آن حرف را نزنید. این یعنی حصر و استثنا. حرمت گزاری به عقاید دیگران و غیرقابل تجاوز بودن آزادی دیگران، ربطی به این حصر و استثنا ندارد. آنها مبتنی بر فرهنگی آزادی و آزادی خواهی است. حال آنکه اینها از سلب آزادی نشأت می گیرد.
آزادی یک فرهنگ است، به همین سبب نیز تجلی خود را در اصول و رفتارها و قوانین جامعه ی مدنی جاری می کند. حال آنکه حصر و محدود کردن آزادی دیگران، دوری جستن از اصول جامعه مدنی است.
اگرها و مگرهایی که در اصول و قوانین جامعه مدنی قید شده است، غالبا به منظور حفظ آزادی های اساسی جامعه است، حال آنکه در جوامعی چون جامعه ی ما که از «جامعه ی مدنی» بهره ی کمتری دارد، این اگرها و مگرها غالباً به منزله ی تعبیر یا حدّ خاصی از آزادی است. ضمن اینکه گاه اگرها و مگرها در اجرا، بیشتر و دقیق تر از خود آزادی رعایت می شود. گاه تاکید بعضی نهادها و مجریان قوانین بر این اگرها و مگرها چندان مشخص و متشخص است که آنچه از خود اصول قانون درباره ی آزادی باقی می ماند، شیر بی یال و دم اشکمی بیش نیست. از اینرو گاهی آدم فکر می کند انگار غرض از طرح آزادی، در برخی اصول قوانین، فقط تذکار و تاکید همین اگرها و مگرها بوده است.
با توجه به چنین حالات است که آزادی نوشتن و خلاقیت نمی تواند تابع این حصر و استثنا بماند. آزادی نوشتن و خلاقیت، آزادی آرمانی است. آزادی عام فرهنگی است. در خور تعبیر
عام نویسندگان و موقعیت عمومی فرهنگ ملی و بشری است. در نتیجه فراتر از دوره ها و اقتضاهای روزمره است. از اینرو آزادی انتقاد از قوانین را نیز در برمی گیرد. به ویژه اگر با قوانین یا اگرها و مگرهایی سروکار داشته باشیم که سانسور را به صراحت یا اشاره و در لفافه تائید کرده باشد.
وقتی سانسور در کار باشد، هم اندیشه آسیب می بیند و هم بیان. به عبارت مناسب تر هم ذهن محدود می شود و هم زبان. هم خلاقیت و نوشتن از تاثیر مخرب آن صدمه می بیند، و هم بهره وری از هنر و آموزش و خواندن و انتقال تجربه و… در نتیجه جامعه از توان زیبایی شناختی، فکری، تحقیقی، علمی، فرهنگی محروم می شود. رشد تفکر انتقادی متوقف می شود.
سانسور هیچ گاه در یک نقطه محدود نمی ماند. کافی است در یک نقطه شروع شود تا به تمام جامعه سرایت کند. سانسور میکرب جان است. جان را فاسد می کند. فرهنگ را از درون می پوساند. به همین سبب سانسور تنها به معنی نقطه چین شدن کتاب ها نیست. بلکه اندیشه و احساس را هم نقطه چین می کند. روابط و حضور و سلوک انسان ها را نیز نقطه چین می کند. حتی گریستن و خندیدن، و سکوت و تامل ها را نیز نقطه چین می کند.
برداشتن قید «بی هیچ حصر و استثنا» از اندیشه و بیان، در حقیقت پذیرش سانسور برای برخی از اندیشه ها یا بیانها است.
اما همبستگی تفکیک ناپذیر اندیشه و بیان نیز مساله ای است که ذیل سانسور باید توضیح داده شود. در تاریخ عقاید آزادیخواهانه و بحث های فلسفی و حقوقی سیاسیِ این چند ساله که بشر به چنین مطالباتی روی آورده، هیچگاه آزادی اندیشه و بیان از هم جدا تصور نشده است. برای دریافت این معنا می توان به منابع بی شمار مراجعه کرد. به همین سبب نیز من به تحلیل های و غیره متوسل نمی شوم. فقط اشاره می کنم به اصل هجده اعلامیه ی حقوق بشر که با این جمله آغاز می شود: هر کس حق دارد از آزادی فکر… و اظهار آن… سود ببرد.
اما آنچه می خواهم بگویم درباره ی پیوند ماهوی این دو اصل در صنف نویسندگان است. همان گونه که نوشتن از نویسنده، و شخصیت انسانی نویسنده از شخصیت حرفه ای اش جدا نیست، بیان نیز از اندیشه جدایی ناپذیر است.
نویسنده به لحاظ حرفه ای همان چیزی را بیان می کند که به لحاظ انسانی هم بیان می کند. حال آنکه در صنف های دیگر هم غالباً چنین نیست. حرفه، رابطه ای است براساس کالا و ماده و انرژی یا مهارت قابل تبادل . اساس حرفه ها بر تبادل شخصیت نیست. اما نویسنده هم به صورت فردی، یعنی در نوشتن و هم به صورت جمعی یعنی در نشر، شخصیتش را ارائه و اشاعه می دهد.
صاحبان حرفه های دیگر مثل نانوا یا بازرگان یا قالی فروش در کالاشان متبلور نیستند. بلکه فقط اجناسشان را می فروشند. فروش کالا نیز برای خود حساب و کتاب مناسب دارد. به عرضه و تقاضا و ساز و کار بازار مربوط است. در نهایت چنانکه امروز تعبیر می کنند «عقلانیت اقتصادی» مرتبط است. بر همین قرار است تبادل حرفه ای صاحبان تخصص و مشاغل کارشناسی و خدماتی و… که تخصص شان را جدا از عقاید و آراء شان به تبادل می گذارند.
شخصیت انسانی عالب این گونه اشخاص در جای دیگری بروز می کند یا ارائه می شود. انجمن های گوناگون محلی و ملی و صنفی و سیاسی و باشگاه ها و محافل و غیره، محل ارائه ی شخصیت انسانی آنهاست.
درست است که مهارت ها در حرفه های صنعتی و… منعکس است، اما شخصیت ها و ذهنیت ها به تمامی در فرآورده ی تولیدی متبلور نیست. شخصیت قصاب در گوشتی که می فروشد مجسم نیست. گوشته راسته یا ران که یک مسلمان می فروشد، با گوشته راسته و رانی که یک مسیحی می فروشد تفاوتی ندارد.
حال آنکه یک جمله یا صفحه یا فصل یا کتاب و سخنرانی و مقاله و یک شعرخوانی و بحث و… بازتاب شخصیت بیان کننده ی آنهاست. تکه ای از شخصیت است. زبان و ذهن و مهار و خلاقیت، همه در آن متبلور است. پس نویسنده یک واحد تفکیک ناپذیر است که حضور صنفی اش دقیقاً همان حضور انسانی اوست. به همین سبب نیز نوع اندیشه اش از نوع بیانش تفکیک ناپذیر است. کالای نویسنده بیان اوست. پس درون او هم هست. نویسنده نمی تواند درونش را از بیانش جدا کند. نمی تواند چیزی بنویسد که به «خود» ش مربوط نیست.
آزادی اندیشه از بابت سانسور هم از آزادی بیان تفکیک ناپذیر است. زیرا ما سانسور را در تمام ابعاد و گونه هایش نفی می کنیم. وقتی پیش از نوشتن، ذهن نویسنده سانسور شده باشد، خلاقین و تولید به درستی و شایستگی تحقق نمی پذیرد. همین که بخشی از درون نویسنده حذف شود، مساله از سانسور بیان فراتر می رود. نقطه چین شدن اندیشه ها و ذهن های ما را چه کسی باید مطرح یا چاره کند؟ هنگامی که پیشاپیش بخشی از نظر و عقیده مان را سانسور می کنیم، به معنی این است که بخشی از بیان خود را سانسور کرده ایم. هنگامی که کسی از داشتن عقیده یا اندیشه ای دچار بیم و اضطراب شود، قطعاً شکل اثر خود را مخدوش می کند. خلاقیت و نوشتن، ارائه ی شکل های تفکر است. پس اگر درون سانسور شود، شکل ها آسیب می بیند. وقتی درون تکه تکه شده باشد، دیگر خودمان نیستیم وقتی نویسنده نوعی از اندیشه را مجاز نیابد، طبعاً در داستانش از ابراز آن بازمی ماند.
پس آزادی اندیشه برای چاره ی خودسانسوری است. برای این است که نویسنده همانطور که می تواند بیندیشد، بیندیشد. خطری که در تفکیک اندیشه از بیان نهفته است این است که عملاً سانسور را به «بیان» تقلیل می دهد. همچنانکه سانسور بیان را نیز از خودسانسوری جدا می کند و دومی را نادیده می گیرد. حال آنکه این دو، اجرای یک مکانیسم اند. و به یک گونه هم باید با آنها مبارزه کرد.
خودسانسوری نتیجه ی حصر اندیشه است و این امری شخصی و مربوط به خود و یا خصلت نویسنده نیست. خودسانسوری محدود شدن نویسنده است. حصر آزادی است. بیماری فرهنگ و خلاف تفکر کانونی است.



هیچ نظری موجود نیست:

پادکست سه پنج