حرکت در سطح

  • من را فرانسوی ببوس

    روايتی است از زير گلو تا پشت گردن که آيه هايش به خط نستعليق آمده اند. رنگ پريده از خواب های غمگين. شصت و يک سوره از تورات تنی. بخش شعرها به عنوان "من را فرانسوی ببوس" عاشقانه هايى ست همراه با واکنش های سياسی و اجتماعی. شعرها سايه هايی هستند، افتاده روی قبرها با تابوت های آماده، رو به درخت های خشک شده ، رو به آدم های خشک شده ، رو به آهن های به کار رفته در تن. بغلشان رفت به آغوش، بغلشان کنيد. بغلشان کنيد.

    • این برنامه شعر خوانی هوشنگ چالنگی POEM

      و گزارش این علف بی رنگ به همراه تو این گونه ست اگر این شب ست اگر این نسیم به همراه تو نواده ی خوابالود هم سیاهی ی تنها خود تویی بهین شب تنها که خود می سازی و آبها که در پای تو می خسبند رنگ می گیرد. .

    • گفتگوی رادیویی با رضا قاسمی

      غلطید به پهلوی راست. مدتی همینطور بی‌حرکت ماند؛ خیره به نور ملایمی که از پنجره رو به کوچه می‌آمد. دستش را از زیر لحاف بیرون آورد و چراغ را خاموش کرد. شانه‌هایش زیر لحاف تکان‌تکان می‌خورد

    • عدوی تو نیستم من، انکار توام

      ناما جعفری، شاعر ایرانی، در مجموعه‌ای با عنوان «تجمع در سلول انفرادی» کوشیده است تجربۀ پرورده و بالیده شدن اندیشه و عاطفۀ شاعران ایرانی را در برخورد به فرایافت پیکار مدنی نمایش دهد.

    • من یک ادوارد دست قیچی هستم ای تیم برتون لعنتی

      آدم به دوستی این موجودات عجیب، اما معصوم و صادق بیشتر می‌تواند اعتماد کند تا کسانی که پشت علاقه‌شان یک دنیا خودخواهی، منفعت‌طلبی و ریاکاری نهفته است. من ترجیح می‌دهم در آن قلعه گوتیک با ادوارد دست قیچی زندگی کنم، از رولت‌های گوشت سویینی تاد بخورم

    • چشمان کاملاً باز استنلی کوبریک

      هفت سال بعد، «کوبریک» فیلم تحسین‌برانگیز «غلاف تمام فلزی» را درباره جنگ ویتنام به‌تصویر کشید. آخرین فیلم این نابغه سینما در سال ۱۹۹۹ و با فاصله ۱۲ سال بعد از فیلم قبلی ساخته شد؛ «چشمان کاملا بسته» با بازی «تام کروز» و «نیکول کیدمن» که از جشنواره ونیز موفق به کسب جایزه شد.

۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

گلشیفته فراهانى و مشکل همجنس‌گرایى ناخواسته


(شهرنوش پارسی‌پور/گزارش زندگى ما- شماره ۵٧/سرچشمه گرفته از رادیو زمانه)
شهرنوش پارسی‌پور - چندى پیش گلشیفته فراهانى در یک ویدئوى کوتاه اندام برهنه خود را در معرض تماشا گذاشت و سر و صداى زیادى برپا شد. افرادى به او روسپى خطاب کردند. این مسئله باعث شد تا من به این فکر کنم که جامعه چه توقعى از زن دارد.
یک آقاى آخوند در زندان جمهورى اسلامى دختران را مورد خطاب قرار داد و چنین گفت: «تصور ما از زن موجود لطیفى‌ست که چادر به سر کنار دیوار نشسته و در حالى که کودکش را شیر مى‌دهد قطره اشکى از چشمان معصومش مى‌چکد.»



به طورى که مى بینید با تکیه بر این تصویر آرمانى از زن، گلشیفته بدون شک یک روسپى‌ست. حالا او به عنوان یک روسپى مى‌تواند برقصد. البته رقصیدن تا همین اواخر کار مردان بوده است. همچنین گلشیفته از این پس مى‌تواند با مردش به سفر برود. این هم از جمله کارهاى مردانه است. تا همین اواخر این مردان بودند که با هم به سفر مى‌رفتند. گلشیفته حالا اگر دلش بخواهد مى‌تواند یک چایخانه باز کند. البته مى‌دانیم که این کار تا همین الان یک کار مردانه است. بر طبق آنچه که جعفر شهرى در کتابش مى‌نویسد چایخانه مکانى بود که پسران زیبا در آنجا خدمت مى‌کردند و به کلى یک نهاد مردانه بود. در ژاپن زنان در چایخانه‌ها نقش بسیار مهمى بازى مى‌کنند. چایخانه مکان تربیت مردان‌ ست که باید در آنجا صبر و تحمل و آداب اجتمایى بیاموزند.

در داستان گیل‌گمش مى‌خوانیم که بانو سیدورى که در باغ جواهرنشان زندگى مى‌کند، شراب‌فروش است. او البته حجاب نیز دارد. اگر در پنج هزار سال پیش زنان شراب‌فروش بوده‌اند امروز نیز مى‌توانند باشند. اما شراب‌فروشى در کشور ما یک کار مردانه است. این حرفه اى‌ست یکسره مردانه. زنان تنها کارهاى معینى مى توانند انجام بدهند که مهم‌ترینش را در بالا گفتم: کنار دیوار نشستن و اشک ریختن. مهم‌ترین چیزى که مردان از آنان دزدیده‌اند رفتار جنسى‌ست. رفتار جنسى را از زنان دزدیده‌اند و انجام آن را به مردان جوان و پسران واگذاشته‌اند. این یک ساختار بسیار قدیمى در ایران است. البته دلایل تاریخى آن روشن است. به دلیل حملات متعدد و بى‌شمار تاریخى جامعه مردان زنان را از بازى در اجتماع حذف کرده‌اند.

شهرنوش پارسی‌پور: انسان در برابر خدا لخت است و این است که معنا دارد. انسان اگر صادق باشد نیز در برابر خود لخت است. انسان اصولاً اگر در حضور باشد لخت است.
روشن است وقتى قبیله‌اى یورش مى آورد زن‌دزدى و تجاوز به زن نیز بسیار رایج مى‌شود. پس همیشه، پس از رفتن مهاجمان بچه‌هاى حرامزاده روى دست جامعه باقى مى‌ماند. پس زنان باید مخفى باقى مى‌ماندند. اما این مخفى باقى ماندن با توسرى و روسرى و حجاب همراه بوده است.
مسئله از نظر مردان ایرانى بسیار روشن است. خوانندگان مرد در جمهورى اسلامى ترانه‌هایى را که زنان در زمان شاه خوانده‌اند با سرافرازى مى‌خوانند بى‌آنکه به منشاء آن اشاره‌اى بکنند. من باور ندارم که جمهورى اسلامى مى‌توانست بدون رضایت مردان این همه بلا به سر زن‌ها بیاورد. همیشه گفته‌اند هر ملتى لیاقت‌‌ همان حکومتى را دارد که بر او فرمان مى‌راند. شک ندارم که بخش قابل تأملى از مردان ایرانى از بابت تحقیر و توهینى که نصیب زن‌ها شده بود کیف مى‌کردند. بخشى از این آقایان به دلیل حالت به اصطلاح غیرت‌مندى و بخش دیگرى به دلیل عادت به همجنس‌بازى زنان را مزاحم مى‌دیدند. البته همه بر این اصل که یک روز مى‌شود زنى را خرید و به خانه آورد تا کار کند و بچه بزاید توافق داشتند. اما این جنس کنار مانده را باید همیشه در کنار نگه داشت تا دم در نیاورد.

ورود زن‌ها به بازار کار در زمان سلسله پهلوى بسیارى از مردان را دیوانه کرد. کشف حجاب برخى را تا دم مرگ برد. تمام لطف حضور آقاى امام خمینى در این نکته نهفته است: خوب کردى پدر زن‌ها را در آوردى! حالا خودمان با خودمان. یاد سفرهاى جاده ابریشم به خیر که با هم به عنوان دو دلداده کیف مى‌کردیم؛ که البته روشن است که بسیارى از مردان ایرانى نیز در کنار زن‌ها ایستادند و حتى جانشان را بر سر این کار از دست دادند. اذیت و آزار تا به آنجا رسید که زنان دسته دسته به زندان رفتند و اعدام شدند، و هنوز هم دارند به زندان مى‌روند. و در میانه این هاى و هوى گلشیفته برهنه شده است. شاید براى آنکه ثابت کند اختیار بدنش دست خود اوست، که کسى حق ندارد براى او تعیین تکلیف کند که چه باید بپوشد. شاید او مى خواهد بگوید آقایان لباس را براى آن مى‌پوشند که از سرما نلرزند. یا شاید مى خواهد بگوید ببینید، من چنین هستم.

 شهرنوش پارسی‌پور: نجابت ما به مقدار پارچه‌اى که دور خود مى‌پیچیم بستگى دارد. چقدر جالب مى‌شد اگر یک بار مى‌نشستیم و درباره ارزش‌ها با یکدیگر بحث مى‌کردیم. (عکس: گلشیفته فراهانی)
در جریان سفرى به آلمان خانم نقاشى از من خواست تا لخت شوم و او از من نقاشى کند. به او پاسخ دادم که بدن من در این سن و سال ابداً از زیبایى برخوردار نیست و مطمئن باشید که اگر زیبا بود بدون تأمل لخت مى‌شدم. حالا به راستى این پرسش مطرح مى شود که لخت بودن چه اشکالى دارد؟ مثلاً اگر همه در فصل گرما لخت باشیم چه حادثه سویى رخ خواهد داد؟ مگر اجداد ما که لخت بودند چه حادثه‌اى رخ مى‌داد؟ یا مردمانى که هنوز لخت یا نیمه‌لخت زندگى مى‌کنند بسیار نانجیب هستند؟ روشن است که هر کارى در آغازش غوغابرانگیز است. باور دارم که بعضى از مردان و حتى زنان به شدت از دست گلشیفته خشمگین هستند. نجابت ما به مقدار پارچه‌اى که دور خود مى‌پیچیم بستگى دارد. چقدر جالب مى‌شد اگر یک بار مى‌نشستیم و درباره ارزش‌ها با یکدیگر بحث مى‌کردیم.

حالا یادم آمد که اخیراً یک قبیله از لختى‌ها که در غارى در کرمان زندگى مى کردند کشف شدند، بعد هم ناگهان سکوت شد. من اغلب به این انسان‌ها فکر مى‌کنم و همه‌اش نگرانم که مبادا همه آن‌ها را اعدام کرده باشند. روشن است که حالا اگر گلشیفته به ایران برود وضع خطرناکى براى خود به‌وجود خواهد آورد. یک دختر مصرى که لخت شده بود در میدان تحریر جان خود را از دست داد. جامعه‌هاى نجیب خاورمیانه در برابر رویدادهاى جدید واکنش نشان مى‌دهند. این جامعه‌ها ثابت کرده‌اند که نجیب هستند. پوشیده هستند و هربار که به مکه مى روند سه بانوخدا را به عنوان ستون شیطان سنگباران مى کنند. آن‌ها زنانگى را در خود مى‌کشند و به مردان یک وجهى تبدیل مى‌شوند، و هرگز هیچ اختراع یا ابتکارى به نام آن‌ها ثبت نمى‌شود. به‌راستى به دو دلیل: دلیل نخست آنکه وجه زنانه را در خود کشته‌اند و یک وجهى هستند. دوم به این دلیل که سروش غیب همیشه در چهره‌اى زنانه بر مرد دانش ظاهر مى‌شود. هیچ نابغه‌اى در جهان نیست که بتواند بدون اتکا بر وجه زنانه حضورش ارزشى بیافریند.

و کلامى به گلشیفته: عزیزم، هنگامى که مى‌دانى جامعه به شدت واکنش نشان خواهد داد چرا لخت مى‌شوى؟ خودت خوب مى‌دانى که میان لباس پوشیده و لخت بودن تفاوتى نیست. انسان در برابر خدا لخت است و این است که معنا دارد. انسان اگر صادق باشد نیز در برابر خود لخت است. انسان اصولاً اگر در حضور باشد لخت است. دوستان غربى دائم عادت دارند وجه فیزیکى هر چیز را ببینند. آنان در عین حال ممکن است دچار این احساس بشوند که در میان مردمان و قوم و گروه‌هاى دیگر قال و مقال ایجاد بکنند. ضروررتى وجود ندارد که ما به آنچه آن‌ها از ما مى‌خواهند تن در دهیم. با این حال حالا که لخت شده‌اى یادت باشد که هیچ چیز تغییر نکرده است و نمی‌کند. جامعه ایران این‌شکلى‌ست: همه کار مجاز است اما پشت پرده و در پستو.

و امید که بتوانى خونسردى خود را حفظ کنى.

یادی از فروغ فرخزاد؛ چهل و پنج سال، بدون فروغ


پوران فرخزاد
خوبی فرخزادها این است که وقتی پیششان می روی، همیشه، شیرین ترین قصه ها را در آستین دارند که تعریف کنند. حتی وقتی بخواهند از غم انگیزترین اتفاق های خانوادگیشان بگویند. از آن تصادف غم انگیز مثلا. همان که دوشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ رخ داد. فروغ تازه ۳۱ سالش تمام شده بود.
برای فروغ دوستها، فراز و فرودهای زندگی فروغ، غریب نیست، اشعارش همه جا هست و تاثیرش در ادبیات معاصر هم بر کسی پوشیده نیست. شاید بد نباشد، این بار از فروغ، قصه بگوییم. شیرینی بیان بازماندگان خانواده فرخزاد را وسیله ای کنیم برای شنیدن سه قصه. از خواهری فروغ، از وقتی که فروغ کودک بوده، کودک داشته و کودکش را تنها گذاشته.

عصیان از کودکی

پوران فرخزاد، خواهر بزرگتر فروغ، در گوشه ای از تهران، یک تنه، میراث فرخزادها را سربازی می کند. کتاب های فروغ را، اگر مجوز بگیرند، تجدید چاپ می کند و با روی باز، خبرنگارها را مهمان خود می کند.
وقتی پنج سال پیش، نخستین بار برای گفتگویی به منزلش رفتم، چنان جذب "شیرین بیانیش" شدم که تصمیم گرفتم تا می شود کنجکاو زندگی فرخزادها بشوم و فروغ یکی از آنها.
از قصه کودکیشان که می گفت، گاهی حرص می خورد و گاهی ریسه می رفت و این دو را چنان ترکیب می کرد که میخکوب می شدی. مثلا وقتی از خانه کودکیشان در نوشهر می گفت. باغ بزرگ و خانه ای در وسط رو به دریا و صدای موسیقی که در خانه قطع نمی شده. فرمانده خانه، مادر بوده و پدر، فرمانده مادر. پوران دختر بزرگتر است و فروغ و فریدون بعد از او دنیا می آیند.
پوران فرخزاد معتقد است هنر خانوادگی شان از ژن پدر به ارث رسیده:
"پدر من عاشق پیشه بود. وقتی مامان، جریان آشناییشان را برای من تعریف می کرد از خنده ریسه می رفتم. برای زمان من خیلی عجیب بود که جوانی با اسب سفید برود روبروی مدرسه آمریکایی که مامان در آن درس می خواند و منتظر بشود تا او از مدرسه بیاید و با هم بروند. عشق و عاشقی پدر و مادرم که اینطور بود. پدرم، با اینکه نظامی رضا شاهی بود و خشن نما، رگه شاعری هم داشت، یک چیزهایی گاهی می گفت. یعنی حالا که دست نوشته هایش را نگاه می کنم، به این نتیجه می رسم که یک ژن تربیت نشده شاعری داشته که لابد بین فروغ و فریدون و من تقسیم شده. ما اصولا دنباله رو پدرمان هستیم تا مادر."

پوران فرخزاد

"برای زمان من خیلی عجیب بود که جوانی با اسب سفید برود روبروی مدرسه آمریکایی که مامان در آن درس می خواند و منتظر بشود تا او از مدرسه بیاید و با هم بروند. عشق و عاشقی پدر و مادرم که اینطور بود"
"مادرم زن دیکتاتورمسلکی بود، وسواسی و خیلی تمیز. از آن زن های ساده ای که درس خوانده بودند اما هنوز سنتی مانده بودند. سالی یک بار می زایید، قیافه اش بد نبود و شاید اگر حالا بود، با آن زور و قدرتی که داشت، شاید شهردار می شد. ما زیر بار دیکتاتوری مادرانه ای بزرگ شدیم. نظم اجباری که مامان روی سر ما گذاشته بود، بعضی وقتها خیلی دیگر آش را شور می کرد. مثلا فروغ، در ورزش خوب بود. مامان مجبورش می کرد، هر جا که می رفتیم، زیر لباس مهمانی اش، شلوار ورزشی بپوشد تا جلوی مهمان های دیگر، برایشان “بالانس” بزند. یا مثلا برنامه هفتگی برای ناهار و شام درست کرده بود و اگر آسمان به زمین می آمد، زلزله می شد یا کسی هم می مرد، باید حتما از آن برنامه پیروی می کردیم. یادم هست یک بار فروغ و فریدون، دست به یکی کردند و غذایی را که مامان از پیش پخته بود و در یخچال نفتی آن موقع ها، قایم کرده بود خوردند. مامان که برگشت جیغ و دادی به راه انداخت تا متهم را پیدا کند و به سزای اعمالش برساند... مگر ول می کرد، خلاصه اعتراف گرفتنش خوب بود."
"فروغ، در کودکی و قبل از بلوغ، خیلی پسر مآب بود. یعنی می خواست ثابت کند که از پسرها چیزی کم ندارد. از بیخ دیوار بالا می رفت، با پسرهای کوچه کتک کاری می کرد و خلاصه برای خودش " گنده لات" محل بود و همیشه هم بابت اخلاق و رفتارش، از مامان کتک مفصلی می خورد. خوب طبیعی است در چنین شرایط خانوادگی، بچه ها معمولا عاصی می شوند، عصیان می کنند و یکهو، به گونه ای فواران می کنند، همانطور که فروغ عصیان کرد."
عصیان فروغ در شانزده سالگی، عشقش شد. وقتی که اعتصاب غذا کرد که شوهرش بدهند. عاشق پرویز شاپوری طنز پرداز شده بود. مردی که به گفته خودش، مثل پدرش بود. اسیر عشقش شد و ازدواج کردند. یک سال بعدش، "اسیر" را بیرون داد، نخستین دفتر شعرش. عاشقش ماند اما زنش نه. کار به طلاق کشید بعد از چهار سال با یک فرزند پسر، کامیار، که پدرش، او را از فروغ گرفت.
سالهای جدایی، سالهای دو دفتر دیگر شعر از فروغ هم هست: دیوار و عصیان

"از خانه سیاه تا خانه فروغ"

حسین منصوری
شعرش به کنار، در ۲۳ سالگیش که می شود سال ۱۳۳۷، فروغ به سینما علاقمند شد. همین علاقه، شد زمینه آشنایی با ابراهیم گلستانِ فیلمساز. بسیاری “تولد دیگر” فروغ را درهمین آشنایی با گلستان می بینند و یک قصه دیگر: به تشویق ابراهیم گلستان، قرار می شود فروغ از جذام خانه ای در تبریز فیلمی بسازد که بعدا “ این خانه سیاه است” اسمش شد.
در جریان تهیه همین فیلم، فروغ فرخزاد با پسرکی آشنا می شود که با خانواده جذامی اش ساکن همان جذام خانه اند. حسینِ شش ساله می شود سوژه فیلم فروغ و بعد امید زندگی اش. فیلم که تمام می شود، فروغ، خانواده حسین را راضی می کند که او را از جذام خانه ببرد تا وضع زندگی اش بهتر شود و چنین می شود که حسین منصوری که حالا، در آلمان نویسنده و مترجم است، سر از خانه فروغ در می آورد: "من از لحظه ای که فروغ را در جذام خانه بابا باغی تبریز دیدم، مسخ شدم. من را نشان کرده بود که در فیلمش بازی کنم. به سمتم خم شد و گفت سلام من فروغم، اسم تو چی هست؟ و من که از خوش صحبتی، به بلبل جذامخانه، شهرت داشتم، زبانم بند آمد. پدرم معرفی ام کرد:غلام شما فروغ."
" من از آن روز تا چهار سال بعدش که فروغ بالای سرم بود، هیچ وقت با او حرف نزدم. همه عشقم این بود که در خانه اش بنشینم و نگاهش کنم. او که می آمد، می رفتم به تماشایش تا هر وقت که بود. البته چرا، خاطرم هست که یکبار با او حرف زدم. با اینکه سالها در خانه اش بودم، راه خروج از آن مسخ و به حرف گرفتن فروغ را پیدا نکرده بودم تا اینکه یک بار فروغ به من کتاب "تام سایر" را داد که بخوانم. من کوچک بودم و معنی همه کلمه ها را نمی فهمیدم، یک بار رفتم که از او معنی یک کلمه را بپرسم که دیدم فروغ با خوشحالی تمام، شروع کرد به توضیح و تشریح آن کلمه. من که نمی دانستم و نمی فهمیدم که این فروغ فرخزاد است و با کلمات رابطه خاصی دارد، اما یک چیز را کشف کرده بودم: می شود اینگونه با فروغ حرف بزنم. از آن به بعد گاهی حتی معنی کلماتی که می دانستم را هم می رفتم و از او می پرسیدم تا برایم توضیح بدهد و هم صحبتم بشود."
فروغ فرخزاد و حسین منصوری
حسین منصوری را در مونیخ آلمان دیدم. در تمام مدتی که خاطره تعریف می کرد، انگار کودکی روبرویم نشسته بود، انگار ترجیح داده که در سالهای بدون فروغ، کودک هفت هشت ساله فروغ باقی بماند. سعی می کنم از لابه لای خاطرات ناب فرزندخواندگی فروغ، یکی اش را برای شناختن بیشتر فروغ از نزدیک، انتخاب کنم.
می پرسم "فروغ دعوایت هم می کرد؟" ریسه می رود از خنده که: "یک بار من را دعوا کرد و خیلی هم افسرده شدم. با اجازه شما من قدر انگشتانه بودم، ریزه میزه. وقتی دعوایم کرد خیلی افسرده شدم و گریه کردم. جریان از این قرار بود که یک بار پسر همسایه، یک ریال به من داده بود. بعد رفته بود به مادرش گفته بود که من از او به زور یک ریالی اش را گرفته ام. مادر آن پسر هم آمده بود به فروغ شکایت من را کرده بود و فروغ هم آمد با من دعوا کرد که چرا کاری کردی که سرزنش بشوم؟ حالا من بی زبان، مانده بودم چطور توضیح بدم که بابا آن یک ریال را خودش داده. تجربه عجیبی بود، آن موقع ناراحتم کرد و دل شکسته ولی حالا می بینم چقدر خوب شد که دعوایم کرد، حداقل دعوا کردنش را هم دیدم. "

"دوشنبه آخر"...

داستان مرگ فروغ را از خیلی ها شنیده ام، در همه آنها یک وجه مشترک وجود دارد: حسرت.
خواهرش، پوران فرخزاد، در ساعت های آخر با او دعوایش شده بود: در کتابخانه ایران و انگلیس نشسته بودم و ترجمه می کردم. ظهر بود که دیدم کسی دست روی شانه ام گذاشته، فروغ بود. گفت که آنجا بوده برای ترجمه و خسته شده و می خواست برود خانه مامان برای ناهار. اصرار پشت اصرار که من هم با او بروم. گفتم: "فروغ، من در کافه رادیو مهمان دارم و نمی توانم بیایم."
"اصرار می کرد که بروم و من را کلافه کرد. آخر سر که دید نمی روم، برگشت گفت خاک بر سرت، به جهنم، نیا. و رفت. رفت و رفت و رفت و من دیگر فروغ را ندیدم."
فروغ به خانه می رود و بعد از ناهار سوار اتومبیل خود، از خانه مادری در دروس، راهی قلهک می شود. سر راه، برای تصادف نکردن با اتوموبیل مهدکودک، از جاده منحرف می شود...
خبر در شهر می پیچید، اما حسین و مادر فروغ، خانم جان، در خانه از همه جا بی خبرند.
حسین می گوید: "من عادت داشتم، با خانم جان قایم موشک بازی کنم. خانم جان داشت در آشپزخانه ظرفهای شام را می شست و من رفتم قایم شدم. خانم جان شروع کرد به صدا زدن من و هر چی می گشت پیدایم نمی کرد. کفری شده بود و داشت غر غر می کرد. من عاشق غرهای خانم جان بودم و اصلا این کار را می کردم که او غر بزند و من کیف کنم. غرهای خانم جان داشت اوج می گرفت و من غرق لذت بودم که تلفن زنگ زد. ژولیت، سلمانی محله بود. خبر داشت و می خواست خبر را به ما بدهد ولی هی من و من می کرد. مادر فروغ شروع به فریاد کشیدن کرد. سریع لباس پوشید و تن من لباس کرد و خودمان را به بیمارستانی که فروغ را برده بودند، رساندیم در تجریش. خانم جان هر کاری کرد، راهمان ندادند. نگهبان ها می گفتند وقت ملاقات تمام شده و گوششان به التماس های خانم جان بدهکار نبود تا اینکه یکی شان، آمد بیرون و گفت اصلا می دانی چی شده خانم؟ دخترتان مرده. این را که گفت خانم جان افتاد و من برای اولین بار با مفهوم مرگ آشنا شدم. از همان لحظه بود که این سوال را هم من از خودم پرسیدم و هم دیگران درباره من: سرنوشت حسین، بدون فروغ چه می شود؟ من تنها پشتیبانم را در ده سالگی از دست دادم."
اگر بود ۷۷ سالش بود. نیست و حالا چهل و پنج سال شده که مرگ فروغ فرخزاد، بخشی از هویت اوست. زنده که بود شعر گفت و قصه طولانی تر را با مرگش گفت.
(علی همدانی بی بی سی)

امتیاز نشر چشمه لغو شده است

۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

کنیز زیبا

کنیز زیبا یکی از آثار بزرگ هنری به‌شمار می‌آید. این اثر در سال ۱۸۱۴ توسط دومینیک آگوست اینگرس (۱۷۸۰ - ۱۸۶۷) از نقاشان نئوکلاسیک فرانسوی کشیده شده است. این اثر و آثار مشابه در این سبک، به دلیل بار معنایی در انتقال از مفهوم پوسیده هنر کلاسیک به هنر مدرن همیشه مورد توجه هنردوستان قرار گرفته است. به نظر می‌آید اینگرس در این اثر تمامی شناخت هنری خود را یک جا عرضه کرده است، خلق پیکره اثر در سبک مجسمه گونه خود، سطوحی براق، حجم‌هایی توپر و در عین حال ساده که به نحو زیبایی با منحنی‌های شناور کنترل شده اند، سطح صاف و یک دست بدن کنیزه با تزئینات پارچه‌ای شکسته، درهم و شلوغ همراه می‌شود تا امتیاز ویژه‌ای به اینگرس در همراهی طعم رمانتیک اثر با میل جنسی بدهد. این اثر هم‌اکنون در موزه لوور در پاریس نگهداری می‌شود.


تابلو ناهار در چمن‌زار

ناهار در چمنزار (به فرانسوی: Le déjeuner sur l'herbe) که در ابتدا آب‌تنی نامگذاری شده‌بود، یک نقاشی رنگ روغن اثر نقاش فرانسوی ادوار مانه (۱۸۳۲ - ۱۸۸۳ میلادی) است. همنشینی یک زن برهنه با مردانی در لباس رسمی، انتقادات فراوانی را هنگام اولین نمایش این اثر در نمایشگاه ردشدگان (به فرانسوی: Salon des Refusés) در پاریس و به سال ۱۸۶۳، به وجود آورد. این کار هم‌اکنون در موزه اورسی در پاریس نگهداری می‌شود در حالی که نسخه‌ای کوچک‌تر و قدیمی‌تر از این اثر، در نگارخانه کورتالد در لندن قابل دیدن است.

خوابیده‌ها / اولین نقاشی در مورد هم‌جنس‌گرائی


خوابیده‌ها(به فرانسوی: Le Sommeil)، عنوان یک تابلوی نقاشی رنگ و روغن روی بوم اثر هنرمند مشهور فرانسوی گوستاو کوربت است که در سال ۱۸۶۶ ترسیم شده‌است. این نقاشی لزبینیسم یا دفع شهوت یک زن با زن دیگر را در شرایطی نشان می‌دهد، که انجام چنین کاری به صورت علنی تا سال ۱۹۸۸ میلادی تحت هیچ شرایطی مجاز نبود.

این اثر گوستاو کوربت، دارای ویژگی‌هایی همانند تعدادی دیگر از آثار او، همچون تابلوی معروف سرمنشاء جهان می‌باشد. کوربت این تابلو را نیز [همچون تابلوی سرمنشاء جهان]، در اصل به سفارش یک دیپلمات ترک به نام خلیل بیگ، خلق کرده بود

بهشت زهرا، جهنم خانواده ها

داستان مصور "بهشت زهرا" به حوادث پس از تقلب در انتخابات ریاست جمهوری 1388 می پردازد. در این داستان یک مرد جوان وبلاگ نویس به دنبال برادر 19 ساله اش است که پس از شرکت در تظاهراتی ناپدید شده. نویسنده و طراح تصاویر این کتاب دو ایرانی با نام های مستعار امیر و خلیل هستند که در آمریکا زندگی می کنند.


این کتاب در سال 2010 به زبان انگلیسی به طور آنلاین منتشر شده بود و بعد از تنها دو هفته به 12 زبان در اینترنت قرار گرفته بود. در سال 2011 "بهشت زهرا" به صورت کتاب در 226 صفحه منتشر شد. در حال حاضر فقط بخش هایی از این کتاب به صورت آنلاین و رایگان موجود است و کسانی که میخواهند کل آن را بخوانند، باید کتاب را بخرند.



نویسنده "بهشت زهرا" تصویری کامل و همه جانبه از بلایایی که بر سر معترضین آوردند و زجرهایی که خانواده هایشان باید متحمل می شدند، ارائه داده است: از بی خبر گذاشتن خانواده هایی که اعضایشان ناپدید شده بودند گرفته تا شکنجه و تجاوز در اوین و کهریزک و کشتارهای دسته جمعی و گورهای بی نشان. درد وغمی جانگداز بر صفحه به صفحه این کتاب سنگینی می کند و کمتر کسی می تواند در حین خواندن آن جلوی سرازیر شدن اشک هایش را بگیرد. برای همین خواندن این کتاب را به کسانی که در خود حالت هایی از افسردگی می بینند، توصیه نمی کنم.


"بهشت زهرا" همچنین تصویری نسبتا جامع از روابط بین انسان ها در ایران به دست می دهد و یکسری مکانیزم هایی را که در روابط افراد عمل میکنند، نشان می دهد: از کمک های مردم به همدیگر گرفته تا رشوه خواری و استفاده از "پارتی" برای حل مشکلات.


در کتاب انگلیسی در مورد افراد، اسامی و کلمات ناشناخته برای خارجیان، در مورد انتخابات 1388، زندانهای رژیم، قتل ندا و غیره توضیح داده شده و لیست بیش از 16 هزار نفر از کشته شدگان توسط رژیم که به کوشش بنیاد برومند تهیه شده، در پایان آمده است.

 
"بهشت زهرا" را می توان از کتابفروشی ها و یا از طریق اینترنت (مثلا از آمازون) خرید.



صفحه رسمی کتاب "بهشت زهرا" که در آن می توان به 13 زبان بخش هایی از کتاب را به طور رایگان خواند.

مطلب ویکی پدیای فارسی راجع به این کتاب (در ویکی پدیا آمده که نویسنده "بهشت زهرا" از ماجرای سهراب اعرابی الهام گرفته است.)

مقاله یورونیوز فارسی راجع به این کتاب

ویدئویی در یوتیوب راجع به این کتاب (مدت: 8 دقیقه)

زن بدون نوشیدنی ها

آنیسه شاهمنش، ایرانی‌ ناشناس در سطح اول فیلمهای عشقی‌ جهان

آنیسه آلوینا با اسم اصلی “آنیسه شاهمنش” یکی از هنرپیشگان فیلم‌های پورنوی فرانسه بود. شاهمنش در گذشته دارای شهرتی جهانی مثل آیلار دیانتی لی (شراره) نبود و در میان ایرانیان شناخته شده نیست. 
 
 
وی متولد شهر بولونی بیانکور در در تاریخ 28 ژانویه سال 1953 از مادر فرانسوی و پدری ایرانی بود، به زبان فرانسوی تسلط کامل داشت ولی زبان فارسی را صحبت نمی‌کند.انیسه در دهه هفتاد میلادی حضوری موفق در سینمای فرانسه داشت، در سال ۱۹۷۷ برای مجله پورنوگرافی فرانسوی Lui نیز لخت ظاهر شد. اولین فیلمی که لیفای نفش کرد فیلم آن زن بدون نوشیدنی ها بودانیسه در ۱۱ نوامبر سال ۲۰۰۶ بر اثر سرطان در فرانسه درگذشت.آنیسه شاهمنش در کنار بازیگری در فیلم های پورن (سکسی) خواننده هم بوده.


The first graduate school of business in the United States was the Tuck School of Business, part of Dartmouth College Founded in 1900, it was the first organization conferring advanced degrees (masters) in the profitable sciences, precisely, a Master of Science in Commerce degree, the forebear of the modern MBA degree. In 1908, the Graduate School of Business Administration (GSBA) at Harvard University was recognized; it offered the world's first MBA program, with a faculty of 15 plus 33 regular students and 47 special students. The University of Chicago Booth School of Business first offered working professionals the Executive MBA (EMBA) program in 1943, first available in enduring campus in three regions (Chicago, London and Singapore) and this type of program is offered by most business schools today. In 1946, Thunderbird School of Global Management was the first school to offer an MBA program focused on global management. In 1950, the first MBA degrees awarded outside the United States were by the Richard Ivey School of Business at The University of Western Ontario in Canada, followed in 1951 with the degree awarded by the University of Pretoria in South Africa. In 1957, INSEAD became the first European business school to offer an MBA program. In 1986, the Roy E. Crummer Graduate School of Business at Rollins College (Florida) was the first MBA program to require every student to have a laptop computer in the classroom. Initially, professors wheeled a cart of laptops into the classroom. The MBA degree has been adopted by universities worldwide, and has been adopted and adapted by both developed and developing countries.

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

بزرگداشت صادق هدایت در پاریس برگزار می‌شود


image
بزرگداشت صادق هدایت، نویسنده پیشرو ایران، در قالب سه برنامه در سه روز مختلف از سوی انجمن اجتماعی و فرهنگی ایرانیان فرانسه، در شهر پاریس برگزار می‌شود.
انجمن اجتماعی و فرهنگی ایرانیان در فرانسه، بزرگداشت صادق هدایت، نویسنده بوف‌کور، را در پاریس برگزار می‌کند. این بزرگداشت شامل سه برنامه در سه روز مختلف است.
هدایت در آینه تاریخ در روز نهم سپتامبر، هدایت از زاویه هنرهای نمایشی در روز یازده سپتامبر، و سینما و هدایت (همراه با نمایش فیلم) در روز دوم اکتبر ۲۰۱۲ برگزار می‌شود. این برنامه‌ها در محل انجمن اجتماعی و فرهنگی ایرانیان در فرانسه برگزار خواهد شد.
سال گذشته میلادی نیز نمايشگاه نقاشي‌ها و عكس‌هاي صادق هدايت همزمان با سلسله‌ برنامه‌هاي بزرگداشت صادق هدايت از ۹ سپتامبر ۲۰۱۱ توسط انجمن اجتماعي و فرهنگي ايرانيان در فرانسه برگزار شد.
صادق هدایت یکی از بزرگترین نویسندگان ادبیات مدرن فارسی در قرن بیستم است که در پاریس خودکشی کرد و در گورستان «پرلاشز» به خاک سپرده شد.


( سهند خوانساری وب سایت خودنویس )

هنرمندانی که خودشان را به رژیم پلشت اسلامی می چسباند اما زندگی خصوصی ناپسندی دارند مردم به آنها می گویند خودفروش


دو انقلاب به بهای یک انقلاب - یک تیر و دو نشان


28:26
28:26
دو انقلاب به بهای یک انقلاب

دو انقلاب به بهای یک انقلاب - با یک تیر دو نشان

ایرانیان همواره بازرگانان خردمندی بودند. در بازار می‌شنویم که فروشنده‌ها فریاد می‌زنند یکی بپرداز و دو تا ببر. آنچه که برای هندوانه صادق است برای انقلاب نیز حکم می‌کند. از سال ۱۳۴۷ خورشیدی، کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور دیدند که قتل‌ها و آدم کشی هایشان دیگر اثری ندارد، به نجف رفتند با خمینی گفتگو کردند که چگونه می‌توانند با همدستی با یکدیگر شاه ایران را براندازند. خمینی شرط و شروطی گذاشت و گفت همه چیز باید اسلامی باشد و زیر بیرق اسلام انجام یابد. چپی‌ها نیز گفتند با این ما هیچ گونه مشکلی نداریم. چپی‌ها دریافتند که سوسیالیسم و اسلام یک هدف را دنبال می‌کنند، بدان چم که مردم زیر فشار و سرکوب شده ایران را آزاد سازند. در واقع در ایران فشار و سرکوبی وجود نداشت و ملت ایران خوش و خرم زندگی اشان را می‌کردند اما آزاد ساختن و آزاد شدن به گوش خوش آیند بود. رسانه‌های غربی داستان سرایی کردند و نوشتند در ایران بیش از سد هزار زندانی سیاسی وجود دارد که در زندان‌های شاه زیر شکنجه هستند و شبانه روز رنج می‌کشند. 

اسلامیست‌ها نیز گفتند که حکومت مشروطه غیرقانونی است، قوانین اسلام محترم شمرده نشده است، و ایرانیان سهم پول نفت خود را باید دریافت دارند. حقیقت چیز دیگری بود، ایرانیان در رفاه به سر می‌بردند، آموزش و پرورش رایگان بود و دانش آموزان به رایگان در دبستان و دبیرستان خوراک می‌خوردند که مبادا دچار کمبود ویتامین و بدخوراکی باشند. دانشجویان پول توجیبی دریافت می‌کردند و به رایگان در دانشگاه‌ها درس می‌خواندند و با ۱۰ ریال بهترین خوراک‌ها با دسر و نوشابه به شکم هایشان می‌زدند. رشد اقتصاد ایران دو رقمی بود، زیرا که درآمد به دست آمده از فروش نفت و گاز در عمران و آبادانی کشور و رفاه ملت هزینه می‌شد. 

شمار زندانیان سیاسی، یعنی همان تروریست‌های آموزش دیده در کمپ‌های فلسطین و لیبی و کوبا و چین، از دو هزار و پانصد تن بیشتر نبود و حقیقت اینکه همه این تروریست‌ها پیش از انقلاب از زندان بیرون آمدند و پست‌های کلیدی در حکومت مشروطه را در دست گرفتند. پس از انقلاب شوم این تروریست‌ها در همین حکومت پست‌های بالا را اشغال کردند. برخی نیز با ماموریت از رژیم اسلامی به خارج از کشور آمدند و در برون مرز زندگی‌های لوکس و مرفهی دارند و در رسانه‌ها بیتوته کرده‌اند و برای مردم ایران انقلاب را تجزیه تحلیل می‌کنند مانند سازاگاراها و نوری زاده‌ها و روزنامه نگاران. این سندی است که آنچه که کنفدراسیون برای رسانه‌های خارجی دیکته می‌کرد، که هزاران تن اعدام شده‌اند و دست و پا بریده شده‌اند و حیوانات وحشی به آنان تجاوز کرده است، دروغی بیش نبود و نیست. 

شوربختانه این پروپاگاندهای پیوسته و شدید از سوی روزنامه نگاران ایرانی برای خمینی کار را بدانجا رساند، که کسی در سیستم سیاسی ایران اصلا وجود نداشت، از وی کسی ساختند و نقش شاهنشاه ایران در قانون اساسی مشروطه را به وی دادند. برای نمونه این روزنامه نگاران خاین نوشتند که تنها خمینی است که این حق را دارد نخست وزیر جدید برگزیند. خمینی نیز نخست وزیر را برگزید، با آنکه کشور نخست وزیری داشت که شاهنشاه ایران او را برگزیده بود و مجلس شورای ملی به وی رای اعتماد داده بود. تروریست‌های همدست خمینی یعنی مجاهدین، توده‌ای،چریک فدایی، جبهه ملی و نهضت آزادی و موتلفه اسلامی و دیگر گروهک‌ها با کلاشینکف در صدد دستگیر کردن نخست وزیر ایران برآمدند. 

چپی‌ها و خمینی با یکدیگر کار را قسمت کردند. خمینی برای اسلام و اسلام و جامعه و برقراری شریعت و اقتصاد را نیز چپی‌ها در دست گرفتند. بدین سان که چپی‌ها آغاز کردند که سیاست سوسیالیستی خود را پیاده کنند یعنی بانک‌ها را مصادره کردند، کارخانه‌ها، کارگاه‌ها، دفتر‌های فنی و مهندسی، خانه‌های ملت ایران، دارایی‌هایی که برای مردم ایران ویژه شده بود را مصادره کردند. 

خمینی نیز با نوشتن فرمان‌ها و به عنوان دولت کارهای ویران سازی ایران را آغاز کرد. مهدی بازرگان که نقش نخست وزیر را داشت، نقش خود را چنین تعبیرکرد که همواره جبهه ملی میان نقش نخست وزیر و شاه تفسیر کرده بود. یعنی قدرت دولت در دست نخست وزیر است و شاه مانند عروسکی است که قانون‌هایی را که نخست وزیر روی میزش قرار می‌دهد باید توشیح نماید. خمینی اما نقش شاه را برای خودش چنین تعبیر کرد که شاه مانند دیکتاتوری است که همه تصمیم‌ها را می‌گیرد، و اکنون او یعنی خمینی دیکتاتوری خودش را بر پا می‌کند.

این کار سبب تضاد و کشمکش شد، چپی‌ها یک انقلاب سوسیالیستی و یک جمهوری سوسیالیستی می‌خواستند و اسلامیست‌ها یک انقلاب اسلامی می‌خواستند و یک جمهوری اسلامی. راه حل برای این بن بست را قرار شد که به اصطلاح قانون اساسی نوینی بیاورد. برای خمینی روشن بود که در این به اصطلاح قانون اساسی، آخوندها باید رل رهبری را به عهده داشته باشند و قدرت در دست آنها باشد، و پایه را بر امامت نهاد که امام تا ظهور امام دوازدهم که غیب شده است باید مردم را که شعور ندارند رهبر باشد. 

سوسیالیست‌ها که از مارکس و لنین پیروی می‌کنند، می‌گویند دین تریاک مردم است و دین تنها برای این وجود دارد که مردم را گیج کنند تا سرمایه داران یا کاپیتالیست‌ها، مردم را سرکوب کنند و تاراج کنند. برای سوسیالیست‌ها پایان دادن به دین، یک پایه بزرگ در آزاد ساختن خلق است. 

تفاوت میان سوسیالیست‌های ایرانی در این اندیشه بودند که مارکسیست لنینست انتقاد از دین تنها به مسیحیت مربوط است و این درباره اسلام صدق نمی‌کند و چنان می‌پنداشتند که می‌توان اسلام و سوسیالیسم را با یکدیگر ترکیب و تلفیق کرد.

به اصطلاح قانون اساسی که خمینی و همدستانش نوشتند، سندی است که این ترکیب و تلفیق میان اسلام و سوسیالیسم شدنی نیست. به اصطلاح قانون اساسی رژیم همه قدرت را به رهبر اسلامی می‌دهد. یعنی ما یک دیکتاتوری آخوندی داریم در جایی که در رژیم سوسیالیستی دیکتاتوری پرولتاریا سرکار است. در جمهوری اسلامی قوانین اسلامی حکم می‌کند و در جمهوری سوسیالیستی قوانینی حکم می‌کند که حزب کمونیست می‌نویسد. برای مردم این دو فرم دیکتاتوری مطلق است و جمهوری اسلامی و جمهوری سوسیالیستی دشمن مشروطه هستند. 

در حکومت مشروطه قدرت در دست مردم است و نه در دست حزب است و نه در دست آخوند. در حکومت مشروطه پارلمان قوانین را می‌نویسد که در آن پارلمان نمایندگان مردم می‌نشیند که با انتخابات آزاد برگزیده شده‌اند. یعنی هیچ پیش گزینشی از سوی حزبی یا دار و دسته‌ای وجود ندارد. مردم بر اساس شایستگی کسانی که خود را کاندید می‌کنند به آنان رای می‌دهند و این قلب دمکراسی است. در حکومت مشروطه آداب یک دین قانون نمی‌باشند. یا قانون یک حزب، قانون نیست. این به ویژه برای کشور ایران اهمیت دارد. ایران کشوری است که با اقوام و ادیان گوناگون هزاران سال است که وجود دارد. در ایران شاهنشاهی همواره آزادمنشی واحترام به همه دین‌ها وجود داشت. و در جشن‌های بزرگداشت ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی ایران، آریامهر شاهنشاه ایران نمایندگان همه دین‌های گیتی را به ایران دعوت فرمودند به نشان تولرانس و آشتی و احترام میان همه دین‌ها و آداب و رسوم مردمان سراسر گیتی. 

کسانی که در سبوتاژ این جشن‌های ایرانی توطیه کردند، مجاهدین خلق و چریک فدایی و بقیه چپی‌ها و اسلامیست‌ها بودند که می‌خواستند این جشن‌ها را به روزنامه به عنوان یک پارتی لوکس جلوه دهند و واقعیت جشن‌ها و دستاورد این جشن‌ها را نگذاشتند به آگاهی مردم برسد. خمینی گفت این جشن بی الله هاست و علیه اسلام است. برای خمینی تولرانس دینی وجود ندارد. (آب نوشیدنی شیراز را نیز زهرآلود کنند) 

فضل الله نوری با پشتیبانی محمدعلی سلطان قاجار و ارتش روسیه، اسلام را وارد قانون اساسی مشروطه کرد. این بزرگترین خویشکاری ملت ایران است که قانون اساسی مشروطه شاهنشاهی را به ویرایش نخستین آن بازگردانند. 

فلسطینی‌ها سهم بزرگی در به دست آوردن قدرت از سوی خمینی داشتند. در کمپ‌های یاسر عرفات ، تروریست‌های کنفدراسیونی آموزش کشتن مردم ایران را دیدند و در میدان ژاله، فلسطینی‌ها از بام خانه‌های پیرامون این مینی میدان به مردم ایران و سربازان ارتش شلیک کردند و آنان را به قتل رساندند، و در اعدام بزرگان کشوری و لشکری و ملت ایران رکورد شکستند. خمینی برای این پیروزی و به دست گرفتن قدرت با همدستی فلسطینی‌ها، به انان قول داد که فلسطینی‌ها را در جنگ با اسراییل پشتیبانی کند. از زمانی که رژیم اسلامی راه اندازی شد، میلیاردها دلار از پول نفت ایران به حساب فلسطینی‌ها می‌رود. 

رژیم اسلامی حزب اله و حماس و حوتی‌ها را ساخت و تا بن دندان مسلح کرد. تظاهراتی که امروز ما در دانشگاه‌های سراسر امریکا می‌بینیم، دقیقا همانگونه سازمان یافته است که آن زمان کنفدراسیون شورش‌ها را در دانشگاه‌ها و سازمان‌ها ترتیب داد. ما اکنون برای بار دوم یک شبکه سازمان یافته از سوی چپی‌ها و اسلامیست‌ها را می‌بینیم، که کوشش می‌کنند جهانیان را به سوی فلسطینی‌ها بکشند، و علیه حکومت امریکا برانگیزند مانند سال ۵۷ که این چپی‌ها و اسلامیست‌ها تظاهرات علیه شاهنشاه ایران را سازمان دادند. 

پایان این چپی/ اسلامی چگونه خواهد بود بهترین اطلاعات را مردم ایران می‌توانند بدهند. سیستم اقتصادی که چپی‌ها در ایران راه انداختند، به ویرانی و ورشکستگی اقتصاد پایدار و قدرتمند ایران انجامید. همه مهمترین تصمیم‌های اقتصادی از سوی کارشناسان اقتصادی گرفته نمی‌شود بلکه از سوی ایدیولوگ‌های چپی گرفته می‌شود. در مبارزه با سرمایه داری، با مصادره کردن بانک‌ها و کارخانه‌های صنعتی و کشاورزی و اعدام یا فراری دادن مالکین آنها، دانش اقتصادی که چگونه این چرخ‌های بزرگ به چرخد و تولید کالا کند و درآمد نماید ویران گردید. 

با راه اندازی جهاد کشاورزی مانند مدل شوروی، سیستماتیک کشاورزی کهن ایران و سیستم آبیاری هزاران ساله ایران را خشکاندند. برنامه کشاورزی ایران از سوی ایولوگ‌های کمونیست راه اندازی بدون اینکه آگاهی از کشور ایران و سیستم کشاورزی و تجربه برزگران ایران داشته باشند. با بریدن درختان جنگل‌های هزاران ساله ایران، گروهی میلیاردر شدند، برنامه بیابان زدایی دولت مشروطه را تعطیل کردند و کویر ایران که با درخت‌های نوغان به جنگلی سبز دگرگون شده بود را سوزاندند و نابود کردند. 

مدل اقتصادی سوسیالیستی که شوروی را ورشکسته ساخت، و کوبا و ونزویلا و بلوک شرق را ورشکسته نمود، در ایران نیز سندیت یافت که اقتصاد سوسیالیستی کارا نیست. با همه اینها شگفت آور است که چپی‌های برون مرز برای جمهوری سوسیالیستی پروپاگاند می‌کنند. 

درباره حزب‌های سوسیال دمکرات در غرب، هنوز وجود دارند، این حزب‌ها آن اندازه به اقتصاد و اجتماع آن کشورها آسیب وارد آورده‌اند که مردم از آنان روی گردان شده‌اند و از این حزب‌ها بیرون می‌آیند. 

انقلاب سوسیالیستی ایران مانند انقلاب سوسیالیستی شوروی شکست خورد. هم چنین انقلاب اسلامیستی در ایران شکست خورد. بهترین نمونه، همین حجاب اجباری است و گرفتن حقوق انسانی از بانوان ایران است. اسلام می‌گوید که زن باید در خانه بنشیند و بچه بیاورد و به آشپزخانه و اتاق خواب به عنوان سکس اوبجت برود. همه امکانات که بانوان ایران در مشروطه شاهنشاهی از آن برخوردار بودند و می‌توانستند با بالاترین مقام‌ها پیشرفت کنند در دانش و قضاوت و دادستانی و ارتش و پلیس و وزارتخانه‌ها و مجلس شورا و مجلس سنا و مدیریت کارخانه‌ها و بانک‌ها را از بانوان ایران گرفتند. 

جامعه بی طبقه توحیدی که خمینی می‌خواست در ایران بر پا سازد از سوی بانوان ایران و مردان ایران پذیرفته نشد و رد شد و به دور انداخته شد. ایرانیان در راستای جامعه پیشرفته غربی می‌خواهند گام بردارند و بر آن هستند که در ایران همانند وابستگانشان در اروپا و امریکا زندگی کنند، یعنی بازگشت به پنجاه سال پیش آنچه را که داشتیم آن احترام و آزادی و مدرنی و رفاه و شادمانی و امید . 

هم چنین فرزندان این ملایان همه در کشورهای اروپایی و آمریکا و کانادا زندگی می‌کنند و از مدل اسلامی جامعه ایران انزجار دارند. ملایان از ترسشان افغانی‌های وحشی و یاغی را وارد ایران کرده‌اند که مردم ایران را کنترل نمایند و کتک بزنند و بی احترامی کنند. قاجاریان بیگانگانی بودند که بر ایران سلطه یافتند، وضعیت ایران نیز مانند زمان قاجار است که بیگانگان دوباره قدرت را در ایران به دست گرفته‌اند. این بر همگان روشن است که ملایان روز به روز قدرت بیشتری به پاسداران انقلاب اسلامی وا می‌سپارند و ایران را به یک دیکتاتوری نظامی دگرگون می‌سازند تا بمانند. این دیکتاتوری نظامی در ایران، در اروپا دوستانی یافته است زیرا که اروپاییان قول‌هایی به پاسداران داده‌اند. بهای این قرار و مدارها را ملت ایران می‌پردازد. کسانی که می‌خواهند که پاسداران در پهرست تروریست‌ها بیاورند، شوربختانه با کسانی چون جوزف بورل سرپرست سیاست خارجی اتحادیه اروپا روبرو می‌شوند. جوزپ بورل همند حزب سوسیال دمکرات کاتاکلان است که رابطه تنگاتگ با چپ بین الملل و چپ ایرانی در اروپا دارد. 

این دو انقلاب اسلامی و سوسیالیستی در ایران، هر دو شکست خورده هستند و ملایان تنها با کمک پاسداران و با سرکوب وحشیانه ملت ایران تا اینجا خود را سر پا نگاه داشته‌اند. این بود دستاورد همه دروغ‌ها و حرامزداگی‌هایی که روزنامه نگاران ایرانی در روزنامه‌های پرتیراژ کیهان و اطلاعات و آیندگان به خورد شما ملت ایران دادند. تنها راه برای رهایی از این ننگ و دروغ و فساد و دزدی و قتل و سرکوب و تجاوز، برقرارساختن حکومت مشروطه شاهنشاهی ایران است و قانون اساسی مشروطه شاهنشاهی را بر جایگاه اعتبارش بنشانیم. 

جاوید شاه

من، 'بی‌بی‌کسرائی' ۱۴ سال داشتم


سیاوش کسرائی و بی بی کسرائی
پدرم “سیاوش کسرائی” توده‌ای بود به مفهوم با مردم قاطی بودن و با آن‌ها زندگی کردن

بی بی کسرائی:وقتی انقلاب شد، من ۱۴ سال داشتم. دانش آموز کلاس دوم دبیرستان رازی در تهران بودم و بسیار کنجکاو. آنقدر به اتاق ۳۵ متری طبقه پائین خانه ما که کتابخانه و اتاق نشیمن و پذیرایی پدرم بود، می‌آمدند و می‌رفتند که یکی از سرگرمی‌ها اصلی من در آن دوران، دیدن چهره این آدم‌ها، گوش دادن به حرف‌های‌شان و گاهی گوش ایستادن از پشت در و شنیدن و دیدن‌ها بود.
پدرم سیاوش کسرائی توده‌ای بود به مفهوم با مردم قاطی بودن و با آن‌ها زندگی کردن. این اصلا به انقلاب ربطی نداشت. از وقتی که من توانستم به اتاق یا سالن همکف خانه خودمان سرک بکشم، همه نوع آدمی به دیدار او می‌آمدند و او برای همه وقت داشت. آنقدر که اغلب مادرم خسته می‌شد، از آن همه چای دم کردن و سینی به داخل اتاق فرستادن و یا نشستن پای صحبت مادران و خواهران زندانیان سیاسی که از جنوب تهران و یا حتی شهرستان‌ها به دیدار پدرم می‌آمدند تا درد دل کنند، انگار که به دنبال بوی تن پسرشان به خانه ما می‌رسیدند.
(انقلاب که شروع شد، راهپیمائی و تظاهراتی نبود که پدرم در آن شرکت نکرده باشد. حتی تظاهرات پراکنده‌ای که اغلب با تیراندازی ارتش مستقر در خیابان‌ها همراه می‌شد، را هم از دست نمی‌داد. هرجا مردم بودند، او هم با آن‌ها همراه می‌شد.
"من، بی بی ۱۴ ساله، تجربه عملی سیاست را در نیمه کاره یک انقلاب، از اینجا آغاز کردم. تجربه ای که هرگز سعی نکردم بر آن بیافزایم. آگاهی سیاسی را دنبال کردم، اما مبارزه سیاسی را نه.")
یکی از حوادث مهم سال ۵۷ تظاهرات مردم در مقابل پادگان نظامی عشرت آباد، پشت سینما مولن روژ در خیابان قدیم شمیران بود. خانه ما تا آنجا فاصله کمی داشت. پدرم راه افتاد که برود و ببیند چه خبر است و چرا صدای تیراندازی می آید. من هم راه افتادم. رسیدیم به حوالی پادگان عشرت آباد. مردم می گریختند و تیراندازی هوائی و حمله سربازها جریان داشت. من و پدرم رفتیم داخل یکی از خانه هائی که در آن را به روی مردم باز گذاشته بودند. دو مرد با موهای بور و چشم های آبی هم همراه مردم به داخل این خانه آمدند. خطر که از سرمان گذشت، تازه کنجکاو شدیم که آن چشم آبی ها در میان ما چه می کنند. فهمیدم خبرنگار خارجی اند. تا فهمیدند من فرانسه می دانم شروع کردند به سئوال. پدرم کمتر و من بیشتر شروع کردیم به دادن پاسخ ها. شما میدانید که در زبان فرانسه "ر" را شبیه "ق" تلفظ می کنند. من به آن خبرنگاران، که هر چه می گفتیم تند تند یادداشت می کردند، با اشاره به دیوارهای پادگان گفتم آنجا "عشقت آباد" است. مرد جوانی که با کنجکاوی به دهان من و صورت آن خبرنگاران خیره شده بود تا بلکه بفهمد ما چه می گوئیم، تنها کلمه ای را که فهمید "عشقت آباد" بود. پرید وسط مصاحبه و با اعتراض به من و پدرم گفت: آقا، مردم اینجا کشته می شوند، چرا می گوئید آمده اند عشق بازی! پدرم او را کشید کنار و به فارسی برایش توضیح داد و قال را خواباند.
من، بی بی ۱۴ ساله، تجربه عملی سیاست را در میانهء یک انقلاب، از اینجا آغاز کردم. تجربه ای که هرگز سعی نکردم بر آن بیافزایم. آگاهی سیاسی را دنبال کردم، اما مبارزه سیاسی را نه.
بازمی‌گردم به سال‌های دور‌تر. به سال‌های ۸- ۱۰ سالگی تا دوران انقلاب که من۱۴ سالگی‌ام را با آن تجربه کردم. فامیل پدر مادربزرگ من کاشانی بود و با کاشانی‌های بزرگ ایران پیوند داشت. نمی‌دانم هنوز ۱۰ سال داشتم یا نه، که یک روز پدرم گفت: امروز من یک مهمان دارم که اسمش آقای کاشانی است. مادرم ابتدا فکر کرد یکی از اقوام خودش می‌خواهد به خانه ما بیآید. سئوال کرد و پدرم آهسته به او اشاره کرد که جلوی بچه‌ها، یعنی من و خواهرم و برادرهفت ساله‌ام سئوال نکند. مادرم که به این نوع اشاره‌ها عادت داشت، ساکت شد. اما من فضول‌تر از آن بودم که پی‌جوی ماجرا نشوم.
"پدرم صفحه اول روزنامه را که نگاه کرد، ناگهان پایش سست شد و لب جوی آب کنار بساط روزنامه فروشی نشست و با روزنامه زد توی سر خودش. در صفحه اول روزنامه عکس بزرگ آن جوانی را دیدم که آن روز گوشه اتاق نشیمن خانه ما بلوزش را بالا زده بود. روزنامه نوشته بود یک خرابکار کشته شد. زیرش نوشته بود “هوشنگ تیزابی”."
خانه ما دو طبقه داشت. طبقه اول‌‌همان سالن پذیرائی و کتابخانه و مهمانخانه و محل دیدارهای پدرم بود که جمعا شاید ۳۵ تا ۴۰ متر وسعت داشت و در کنارش هم آشپزخانه کوچک خانه، و طبقه بالا که شامل چند اتاق بود و خیاط‌خانه مادرم هم در آن بود. از جلوی درهمیشه بسته همین سالن یک راه‌پله بود که به طبقه بالا می‌رفت. آن روز پدرم بی‌تاب بود. مرتب به مادرم تاکید می‌کرد که از ساعت ۱۲ به بعد نه بچه‌ها و نه شاگردان خیاط‌خانه و نه هیچ‌کس از طبقه بالا پائین نیاید. بالاخره ساعت دو بعد از ظهر زنگ خانه به صدا در آمد. کسانی که پدرم را از نزدیک دیده‌اند می‌دانند که او بسیار تند و ریز راه می‌رفت. حتی گاهی مثل این بود که راه نمی‌رود، بلکه کوتاه کوتاه می‌پرد. معمولا، اگر کیف عینکش را لای کتابی که سرگرم خواندن آن بود نمی‌گذاشت، برای آرام کردن بی‌تابی‌اش آن را بین دو دستش پاس می‌داد.
صدای زنگ خانه هنوز قطع نشده، پدرم که تقریبا پشت در قدم می‌زد و انتظار می‌کشید، به سرعت لای در را باز کرد، جوانی که یک بلوز نازک قهوه‌ای رنگ به تن داشت و به ما گفته بودند اسمش کاشانی است با چابکی از لای در وارد پاگرد ورودی خانه شد و از آنجا، با سرعت، همراه پدرم به اتاق نشیمن رفت و در را بست.
من از پشت شیشه یکی از اتاق‌های طبقه دوم شاهد این صحنه بودم، نوع ورود آن جوان و عجله پدرم برای بردن او به اتاق نشیمن سخت کنجکاوم کرد که بدانم او کیست و ماجرا چیست؟ بالاخره به بهانه برداشتن آب از یخچال خودم را به آشپزخانه کنار اتاق نشیمن رساندم که از یک گوشه آن می‌شد داخل اتاق را دید.
آن جوان که موهای سرش کمی روشن بود، قدی متوسط داشت، لاغر بود و صورتی رنگ پریده و مهتابی داشت، در سه کنج اتاق ایستاده بود و با صدائی آرام و خفه، اما با عجله چیزهائی را به پدرم می‌گفت و یا برای او تعریف می‌کرد. من که پشت گوشه حصار شیشه‌ای حائل میان آشپزخانه و اتاق نشیمن چیزی نمی‌شنیدم و فقط می‌توانستم ناظر این گفت‌وگو باشم، دیدم که آن جوان، ناگهان بلوزش را از پائین چنگ زده و آن را کشید روی سرش و سپس برگشت رو به دیوار تا پشتش را به پدرم نشان بدهد. من از پشت شیشه پشت او را می‎دیدم، از این پهلو تا آن پهلو پر از خط‌های سیاه بود. دوباره به سرعت به طرف پدرم بازگشت و بلوزش را پائین کشید. آن جوان زیاد نماند، خیلی زود همان‌طور که آمده بود، از سوی پدرم بدرقه شد و از لای در خانه خارج شد و رفت. رفت و دیگر بازنگشت.
رحمان هاتفی
ما در افغانستان بودیم که خبر کشته شدن هاتفی را به پدرم دادند. بسیار گریست و گفت: "هاتفی، مرتضی کیوان دوم بود
نمی‌دانم چه مدت بعد، یک روز غروب همراه پدرم رفتیم که روزنامه بخریم، فکر می‌کنم پدرم کیهان خرید. صفحه اولش را که نگاه کرد، ناگهان پایش سست شد و لب جوی آب کنار بساط روزنامه فروشی نشست و با روزنامه زد توی سر خودش. من کنارش نشستم و دستش را گرفتم. روزنامه افتاده بود روی زمین. در صفحه اول روزنامه عکس بزرگ آن جوانی را دیدم که آن روز گوشه اتاق نشیمن خانه ما بلوزش را بالا زده بود. روزنامه نوشته بود یک خرابکار کشته شد. زیرش نوشته بود هوشنگ تیزابی.
خیلی‌ها برای دیدار پدرم به خانه ما می‌آمدند. حتی فکر می‌کنم خیلی از چریک‌های مسلح هم به نام دانشجو و شاعر جوان با او ملاقات می‌کردند، از او سئوالاتی می‌کردند و یا او برایشان شعر می‌خواند و شعر‌هایشان را تصحیح می‌کرد. اما از میان همه آن افرادی که آن‌ها را نمی‌شناختم، چهره رنگ پریده و مهتابی آقای تیزابی بیش از همه در حافظه‌ام مانده است.

از گروه‌های سیاسی تا نویسندگان و تئاتری‌ها

بعد‌ها که کمی بزرگ‌تر شدم و به بهانه بردن سینی چای وارد اتاق نشیمن می‌شدم، پدرم من را به مهمان‌هایش معرفی می‌کرد. حتی گاهی همراه آن‌ها ناهار می‌خوردم. در میان این گروه از مهمان‌ها که اغلب فعالان تئا‌تر مثل ناصر رحمانی‌نژاد، محسن یلفانی، سعید سلطانپور، مهدی فتحی و خیلی‌های دیگر هم بودند، مرحوم سلطانپور از همه شلوغ‌تر بود، هم خیلی حرف می‌زد و هم خیلی هیجانی حرف می‌زد. من زیاد از بحث‌های آن‌ها که تا سر میز غذا هم کشیده می‌شد سر در نمی‌آوردم، اما می‌دانستم که در باره ادبیات انقلابی، ادبیات متعهد، وظیفه تئا‌تر و از این نوع مسائل بحث‌ها می‌کردند. البته آن‌ها با پدر من بحث نمی‌کردند بلکه با خودشان بحث داشتند و معمولا برای قضاوت نزد پدرم می‌آمدند. اغلب هم آبشان با هم در یک جوی نمی‌رفت. خیلی با هم دوست و رفیق بودند، اما بحث، جای خودش را داشت و دوستی جای خودش را.
"حرف‌هایش در تلویزیون خلاف همه چیزهایی بود که بار‌ها سر میز غذا و یا هنگام صرف چای از او شنیده بودم. بازی اعترافات از ‌‌همان موقع‌ها شروع شد."
جعفر کوش‌آبادی هم برای اصلاح شعر‌هایش بسیار نزد پدرم می‌آمد. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود آن شبی که تلویزیون روشن بود و من یک‌باره جعفر کوش‌آبادی را با چهره ای شکسته و غمگین در تلویزیون دیدم. وحشت توی چشمهایش بود. چند وقتی بود که به خانه ما نمی‌آمد و پدرم گفته بود که دستگیر شده است. حرف‌هایش در تلویزیون خلاف همه چیزهایی بود که بار‌ها سر میز غذا و یا هنگام صرف چای از او شنیده بودم. بازی اعترافات از ‌‌همان موقع‌ها شروع شد.
به آذین که به خانه ما می‌آمد، فضای خانه سنگین می‌شد. خیلی خشک و کم حرف و کم غذا بود، محمود دولت آبادی هم به دیدن پدرم می‌آمد، آن روزها خیلی جوان‌تر از این عکس هائی بود که حالا می‌بینید. آقای درویشیان از ایشان هم جوان‌تر بود وقتی به خانه ما می‌آمد. او خیلی علاقه داشت بداند در خانه اشراف چه می‌گذرد. پدرم هربار که از مهمانی بعضی از خانواده‌های اعیان می‌آمد،‌‌همان هفته درویشیان را خبر می‌کرد که بیاید تا برایش از زندگی آن‌ها تعریف کند و همیشه هم تاکید می‌کرد که تو زندگی فقیرانه را زیاد دیده‌ای اما شانس دیدن زندگی اعیان را نداری. من این‌ها را برایت تعریف می‌کنم تا بتوانی این دو را در داستا‌‌ن‌هایت کنار هم بگذاری.
"به آذین که به خانه ما می‌آمد، فضای خانه سنگین می‌شد. خیلی خشک و کم حرف و کم غذا بود، محمود دولت آبادی هم به دیدن پدرم می‌آمد، آن روزها خیلی جوان‌تر از این عکس هائی بود که حالا می‌بینید."
دو طبقه خانه کوچک ما، سال‌ها محل رفت و آمد دو گروه اجتماعی بود. مادر من طراح و خیاط بسیار قابل و معروفی بود، سفارش لباس قبول می‌کرد و زندگی ما با سرانگشت هنرمندانه مادرم تامین می‌شد. مشتری‌هایش از خانواده‌های اعیان و بزرگان بودند و با اتومبیل شخصی می‌آمدند. شیک و معطر. همیشه پاگرد خانه و راهروی خانه ما میدان نبرد عطرهای "نینا ریچی" و "فم" و "مادام روشا" و "شانل" بود. مشتری‌هایش علاوه بر مزد خوبی که می‌دادند اغلب جعبه‌ای شکلات و یا دسته‌ای گل و خلاصه یک هدیه‌ای هم برای مادرم می‌آوردند. اما دیدارکنندگان با پدرم، نه ماشین داشتند و نه راننده. تابستان‌ها خیس عرق از راه می‌رسیدند و زمستان‌ها با کفش‌های گل آلوده. اغلب کتاب تازه منتشر شده خودشان و یا کتاب دیگری را به عنوان هدیه می‌آوردند. خانه ما همیشه پر بود از کتاب‌های اهدائی و جعبه‌های باز نشده شکلات. مادرم همیشه، به پدرم می‌گفت: سیاوش لای در سالن به طرف حیاط را باز بگذار، هوای اتاق سنگین است.
حال و هوای این دو طبقه در آن سال‌های کم سن و سالی من، آنقدر در وجودم ته‌نشین شده بود که شاید ۱۰ ساله بودم که یک روز معلم کلاس از بچه‌ها سئوال کرد می‌خواهیم چه کاره شویم؟ هر کس چیزی گفت تا نوبت رسید به من. من تحت تاثیر طبقه بالا و طبقه پائین خانه مان، گفتم یا سوفیا لورن و یا چه گوارا. بچه‌ها سوفیا لورن را می‌شناختند اما چه گوارا را نمی‌شناختند. معلم هاج و واج ماند. سری تکان داد و سکوت کرد. وقتی آمدم خانه، ماجرا را برای پدرم تعریف کردم و او گفت: تو دیگه کمتر توی این اتاق پائین بیا. البته من هرچقدر هم که در طبقه بالای خانه ماندم سوفیا لورن نشدم. بگذریم که چه گوارا هم نشدم.

سیاوش کسرایی،توده‌ای به معنای با مردم زندگی کردن بود

رتضی کیوان و سیاوش کسرائی
مرتضی کیوان که تا یادم هست عکس او همیشه روی دیوار اتاق نشیمن خانه ما بود. اسمش که می‌آمد، اشک در چشم پدرم جمع می‌شد
من با این تجربه و اندوخته ۱۵ ساله شدم. ماه‌ها و هفته‌های پیش از انقلاب یا پدرم درخانه نبود و در میان مردم بود و یا اگر در خانه بود، مردم در خانه ما بودند. آنقدر که دیگر فرصت چای دم کردن و چای دادن هم نبود. خانه ما مثل مسجد شده بود. می‌آمدند و می‌رفتند.
با سقوط شاه و پایان کارهای سیاسی مخفی، فضای خانه ما هم تغییر کرد. خیلی از مهمانان قدیمی نمی‌آمدند و جای آن‌ها را مهمانان جدید گرفته بودند. پدر من هیچ‌وقت در حصار تنگ یک کار تشکیلاتی و یا حوزه حزبی و سیاسی نمی‌گنجید. اصلا مرغ قفس نبود! تا مهمان نداشت می‌زد به کوچه. خانه برایش تنگ می‌شد. او توده‌ای نه به مفهوم تشکیلاتی و حوزه حزبی و این نوع روابط ها، بلکه توده‌ای به معنای با مردم زندگی کردن بود. به همین دلیل هم خیلی از شعر‌هایش از مشاهده زندگی مردم، حوادث انقلابی ایران و جهان و یا رویدادهای مهم انقلاب و پس از انقلاب بود.
در هر دوره‌ای از تحولات ایران او شاعر آن دوره بود. مثلا، غیر از شعرهائی که مربوط به پیش از ۲۸ مرداد و دوستان نظامی و اعدام شده اش بود، بعد از ۲۸مرداد نیز شعرهای بسیاری درباره ماجرای سیاهکل و یا جسارت و شهامت و شهادت جوان‌هائی سرود که در آن سال‌ها کشته شدند و یا تیرباران شدند و حتی برای کسانی‌که با خط مشی آن‌ها موافق نبود، هم شعر گفت. فرق نمی کرد که چریک فدائی بودند و یا مجاهد خلق. مثلا یکی از شعرهای زیبا و حماسی اش درباره "رضائی" از رهبران مجاهدین خلق است. در آن دوران خانه ما فقط محل رفت و آمد سیاسی‌ها نبود و حتی از اقلیت‌های مذهبی ارامنه، آشوری‌ وکلیمی‌ هم به دیدن پدرم می‌آمدند.
بعد از انقلاب بسیاری از دوستان سابق پدرم از مهاجرت بازگشتند. کسانی که در سال‌های قبل از ۲۸ مرداد با هم دوست و یا حتی همکلاس دانشگاهی بودند. مثل منوچهر بهزادی که وقتی از مهاجرت به ایران بازگشت از رهبران حزب توده شده بود. پدر عضو رهبری حزب نبود، اصلا عضو حوزه حزبی هم نبود. فعالیت او در کانون نویسندگان قبل از انقلاب و شورای نویسندگان بعد از انقلاب بود. اما با خیلی از شخصیت‌های عضو رهبری حزب توده ایران دوست نزدیک بود. مثل مرتضی کیوان که تا یادم هست عکس او همیشه روی دیوار اتاق نشیمن خانه ما بود. اسمش که می‌آمد، اشک در چشم پدرم جمع می‌شد. خیلی از این دوستان مرده بودند، کشته شده بودند، به مهاجرت رفته بودند و یا سرگذشت‌های عجیب پیدا کرده بودند، اما پدرم هرگز آن‌ها را فراموش نکرده بود. یکی از زیبا‌ترین شعر‌هایش در همین باره است:
بسیار گل، از کف من برده است باد،
اما من غمین،
گل‌های یاد کسی را پرپر نمی‌کنم،
من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی‌کنم.
"آقای سایه هم بود، او هم پیش از انقلاب و هم پس از انقلاب، بیشتر از همه به خانه ما می‌آمد و من همیشه، حتی حالا هم “عموسایه” صدایش می‌کردم و می‌کنم. آن‌ها از دورانی که برای شاگردی نزد نیما می‌رفتند با هم دوست بودند و تا آخر هم دوست ماندند"
از روزنامه کیهان هم همیشه دو نفر با همدیگر به دیدار پدرم می‌آمدند. رحمان هاتفی و علی خدائی. ما در افغانستان بودیم که خبر کشته شدن هاتفی را به پدرم دادند. بسیار گریست و هر بار که خواستیم آرامش کنیم گفت: "هاتفی، مرتضی کیوان دوم بود. این دوتا از دو نسل بودند، اما خیلی به هم شباهت داشتند. جگرم آتش گرفته، این اشک منو آرام می‌کنه، هرچند که حریف جگر سوخته‌ام نیست."
از میان افسران توده‌ای که از زندان بیرون آمده بودند و تقریبا همه‌شان به دیدار پدرم می‌آمدند، ابوتراب باقرزاده خیلی به دیدار پدرم می آمد. بسیار خوش صحبت بود. می‌توانست ساعت‌ها در باره سرگذشت انسان هائی که در زندان و زندگی دیده بود صحبت کند. منوچهر بهزادی، امیر نیک‌آئین، جواد میزانی (جوانشیر) و خلاصه خیلی‌های دیگر اغلب هفته‌ای یک‌بار خانه ما ناهار یا شام می‌آمدند و دیدن آن‌ها و شنیدن حرف‌ها و تعریف‌هایشان برای من بسیار جالب بود. مخصوصا وقتی آقای طبری با همسرش به خانه ما می آمد و قبول می کرد شام یا نهار بماند. همه ما ذوق زده می شدیم که ایشان قبول کرده چند ساعت بیشتر بماند و با هم غذا بخوریم. اقیانوسی از آگاهی و اطلاعات ادبی و فلسفی بود.
آقای سایه هم بود، او هم پیش از انقلاب و هم پس از انقلاب، بیشتر از همه به خانه ما می‌آمد و من همیشه، حتی حالا هم عمو سایه صدایش می‌کردم و می‌کنم. آن‌ها از دورانی که برای شاگردی نزد نیما می‌رفتند با هم دوست بودند و تا آخر هم دوست ماندند. حتی پدرم ایشان را متولی آثار خودش کرده است و زمانی که ما در مسکو بودیم هم مکاتبه و ارتباط آن‌ها با هم ادامه داشت.
آقای کیانوری هم بودند که معمولا یا تنها می‌آمد و یا همراه همسرشان مریم فیروز. تا من را می‌دیدند می‌گفت در مدرسه رازی چه خبر ؟ من هم معمولا نارضائی بچه های مدرسه از انقلاب و وضع کشور را با هیجان تعریف می‌کردم و او هم می‌خندید و می‌گفت: تو را به جای بی‌بی، باید لیب لیب صدا کرد. منظورشان این بود که من لیبرالم.
کیانوری
آقای کیانوری می‌گفت تو را به جای بی‌بی، باید لیب لیب صدا کرد. منظورشان این بود که من لیبرالم!
آقای کیانوری دو چهره داشت. هم خیلی مهربان و خوشرو بود و هم وقتی بحث و حرفی پیش می‌آمد، خیلی جدی می‌شد. آنقدر جدی که پدرم هم ترجیح می‌داد گوش باشد تا دهان. چه رسد به من که نه سر پیاز بودم و نه ته پیاز. البته بدلیل سن و سال کم و نداشتن ملاحظاتی که پدرم داشت، گاهی چیزی درباره اوضاع بعد از انقلاب می‌پراندم که او یا زیر سبیلی رد می‌کرد و یا یک متلکی هم به من می‌گفت. پدرم بدش نمی‌آمد بعضی مسائل از دهان من گفته شود. بعد‌ها دو بار من شدم مترجم آقای کیانوری. این مربوط به دورانی است که من بعد از یکسال تحصیل در پاریس به تهران بازگشتم و در سال سوم دبیرستان، در دبیرستان آذر اسمم را نوشتم.
یکبار به محض رسیدن از مدرسه،پدرم من را صدا کرد. در اتاق نشیمن یا‌‌ همان اتاق پذیرائی معروف، یک آقای۲۸ _۳۰ ساله روبروی آقای کیانوری نشسته بود. بعد از سلام و دست دادن به آن‌ها نشستم روی صندلی. آقای کیانوری با شوخی و به زبان فرانسه پرسید: فرانسه آنقدر بلد هستی که غلط‌های منو بگیری؟ من هم خندیدم و با‌‌همان جسارتی که به آن معروف بودم با زبان فرانسه گفتم: مگر شما فرانسه هم بلد هستید؟
آن آقای خارجی خبرنگار دیپلماتیک روزنامه ایتالیائی کوریرا دلاسرا بود که قرار ملاقات برای مصاحبه با نورالدین کیانوری را در خانه ما گذاشته بود. آن روز چند بار من به داد آقای کیانوری رسیدم و بعضی لغات فرانسه را تصحیح کردم. خیلی خوشش آمد و چند هفته بعد که با اریک رولو، خبرنگار دیپلماتیک و معروف لوموند قرار مصاحبه داشت من را از طریق پدرم خبر کرد که بعنوان ناظر ترجمه حاضر باشم. پدرم چند بار سفارش کرد که نه چیزی به جملات اضافه کنم و نه چیزی کم کنم. شرط را قبول کردم. من “اریک رولو” را در‌‌همان اتاق نشیمن معروف دیدم. موقر بود و بسیار دقیق به حرف‌های کیانوری گوش می‌کرد و شمرده سئوالاتش را طرح می‌کرد.

زندگی در مهاجرت

"درباره دوران زندگی پدرم در مهاجرت، ممکن است موافقان و مخالفان حزب توده هر کدام برداشت‌ها و نظرات خودشان را بگویند و یا بنویسند. این‌ها را من روایت‌های سیاسی و حزبی می‌دانم، نه روایت زندگی شاعرانه پدرم."
شاید بسیاری بخواهند بدانند زندگی ما در مهاجرت چگونه گذشت. یک دوره در افغانستان گذشت. ما به همراه تعدادی دیگر در یک خانه زندگی می‌کردیم. البته من و برادرم و خواهرم بعد از مدتی آنجا را ترک کردیم و برای تحصیل به مسکو رفتیم. پدر اما در همان خانه ماند تا وقتی که برای زندگی به مسکو آمد. در مسکو، آپارتمانی از طرف صلیب سرخ به او داده بودند که چند اتاق داشت و در مجموع می‌توانم بگویم خوب بود. البته زندگی سخت بود. هم به دلیل معیشت و هم به دلیل تنهائی و کم‌ارتباط ماندن پدرم، اما وقتی آن را با آپارتمانی که در اتریش در اختیار او و مادرم گذاشتند، مقایسه می‌کنم که فقط یک اتاق بود که توالتش هم در راهرو قرار داشت، می‌توانم بگویم آپارتمانی که به او در مسکو داده بودند خیلی خوب بود. در مسکو با وجود محدود بودن شمار ایرانیان پراکنده ای که به دیدار پدرم می آمدند، آنجا به نوع دیگری شبیه فضای خانه مان درایران را داشت. در این دوران، من دیگر آنقدر بزرگ شده بودم که در مجامع و یا دیدارها طرف مشورت پدرم باشم. بویژه به دلیل تسلطی که به زبان روسی پیدا کرده بودم و حالا دیگر مترجم روسی پدرم هم شده بودم.
درباره این دوران زندگی پدرم، ممکن است موافقان و مخالفان حزب توده هر کدام برداشت‌ها و نظرات خودشان را بگویند و یا بنویسند. این‌ها را من روایت‌های سیاسی و حزبی می‌دانم، نه روایت زندگی شاعرانه پدرم. به همین دلیل هم دلم نمی‌خواهد درباره این دوران چیزی بنویسم، زیرا ممکن است این دسته و یا آن دسته آن را به حساب خودشان بگذارند. آنچه در این مطلب نوشتم، بخش بسیار بسیار کوچک و کوتاه شده خاطراتم است که در حال نگارشش هستم. شاید در آن خاطرات از مسکو هم بنویسم.

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

"موتسارت شعر" درگذشت


(ویسواوا شیمبورسکا، شاعری طنزپردازو گوشه‌گیر)
ویسواوا شیمبورسکا، شاعری طنزپرداز و گوشه‌گیرویسواوا شیمبورسکا، ۸۸ سال پیش در خانواده‌ای روشنفکر در لهستان زاده شد، با گرفتن جوایز نقدی از پدر خود در کودکی به سرودن شعر روی آورد و هنگامی‌ که از دنیا رفت، به آن اندازه از درک رسیده بود که بگوید "هیچ چیز نمی‌دانم."

ویسواوا شیمبورسکا، تا هنگامی که به قول خود، جهان در سال ۱۹۹۶ "با او برخورد کرد" و جایزه‌ی نوبل ادبیات به او تعلق گرفت، شاعره‌ای کاملا ناشناخته بود. او تا آن هنگام، بیش از چند مجموعه‌ی شعر، از جمله نخستین کتابش با عنوان "به این دلیل زندگی می‌کنیم" که در سال ۱۹۵۲ منتشر شد، به چاپ نرسانده بود. مخالفان اهدای نوبل به این شاعره‌ی "شوخ طبع و گوشه‌گیر"، ادعا کردند که تمامی آثار شیمبورسکا تا آن زمان، بیش از دویست قطعه نبوده است. داوران کمیته‌ی ادبی نوبل سوئد، ولی با اهدای این جایزه به ویسواوا شیمبورسکا نشان دادند که بیشتر به کیفیت اهمیت می‌دهند تا کمیت. به نظر این داوران، این شاعره لهستانی "موتسارت شعر" بود؛ هنرمندی که می‌توانست ظرافت‌‌های زبانی را با "شور و هیجان‌های بتهوونی" در هم بیامیزد.

"حرف زیاد"

دلیل کم‌شمار بودن آثار شیمبورسکا ـ دست‌کم تا هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل ـ به شیوه‌ی نگارش و نحوه‌ی سرودن شعر از نگاه او برمی‌گردد. مشهور است که این شاعره‌ی سخت کوش، شعرهایی که روز پیش "پخته و قابل چاپ" تشخیص می‌داده، یک روز بعد پاره می‌کرده و به سطل کاغذهای باطله می‌‌سپرده. او در نخستین گفت‌وگویی خود پس از دریافت جایزه‌ی نوبل با شبکه‌ی سراسری تلویزیون لهستان گفت: «واقعا زیاد حرف می‌زنیم. همه در حال حرف ‌زدنند. بیش از حد نیاز. همه فکر می‌کنند چیزی برای گفتن دارند. حال آن که حرف با ارزش در یک قرن، شاید بیش از دو یا سه بار پیش نیاید. من خودم، آدم پر حرفی نیستم. دوست دارم پیش از آن که در مورد چیزی ابراز عقیده کنم، یکی دو روز درباره‌ی آن بیندیشم. دلم می‌خواهد حرفم ارزش دو روز فکر کردن را داشته باشد.»

شاید به همین دلیل، ویسواوا شیمبورسکا، در تمام طول زندگی خود تنها به تفکر درباره‌ی شعر و سرودن آن بسنده کرد و از انجام مصاحبه و گفت‌وگو با رسانه‌ها سر باز زد. در یکی از نادر مصاحبه‌هایی که از شیمبورسکا به جا مانده (با نشریه‌ی گاردین، در سال ۲۰۰۰) از تمایل رسانه‌ها برای گفت‌وگو با خود ابراز شگفتی کرده وگفته است: «اصلا نمی‌فهمم چرا مردم مایلند با من مصاحبه کنند. در چند سال گذشته، بیشتر از هر فعلی، از فعل "نمی‌دانم" استفاده کرده‌ام. به سنی رسیده‌ام که باید از نظر آگاهی آدم جا‌افتاده‌ای باشم. اما واقعیت این است که هیچ چیز نمی‌دانم. به نظر من بیشتر خرابکاری‌ها و افتضاحات بشری را آدم‌هایی به بار آورده‌اند که فکر ‌کرده‌اند، چیزی می‌دانند.»

حدود سه دهه پیش از این ابراز عقیده، شیمبورسکا، شعر تکاندهنده‌ای با مضمون "نادانی" سرود که به رویدادهای هولناک دهه‌‌ی هفتاد آن زمان می‌پرداخت. این شعر با عنوان "ویتنام"، به ترجمه‌ی کامیار محسنین، در ایران نیز منتشر شده است:

ویتنام

«زن، اسمت چیست؟» «نمی‌دانم.»
«چند سال داری؟ اهل کجایی؟» «نمی‌دانم.»
«چرا این گودال را کنده‌ای؟» «نمی‌دانم.»
«چند وقت است که پنهان شده‌ای؟» «نمی‌دانم.»
«چرا انگشتم را گاز گرفتی؟» «نمی‌دانم.»
«نمی‌دانی که ما آزارت نخواهیم داد؟» «نمی‌دانم.»
«کدام طرفی هستی؟» «نمی‌دانم.»
«زمان جنگ است، باید انتخاب کنی.» «نمی‌دانم.»
«هنوز دهکده‌ات پابرجاست؟» «نمی‌دانم»
«این‌ها بچه‌های تو اَند؟» «آری.»
ویسواوا شیمبورسکا: «واقعاً زیاد حرف می‌زنیم 
                                                  (ویسواوا شیمبورسکا: «واقعاً زیاد حرف می‌زنیم")

سیاست و  شعر

ویسواوا شیمبورسکا، با وجود سرودن چند شعر "سیاسی"، از جمله در ستایش لنین، شاعری سیاسی نبود. در واقع او در سال  ۱۹۶۶ از مبارزه به معنای ویژه‌ی فعالیت‌های روزمره‌ برای این سیاست و بر ضد آن سیاست دست شسته بود؛ در آغاز جوانی "برای نجات بشریت" به عضویت "حزب کارگران متحد" لهستان در آمده بود، ولی پس از چندی سرخورده از این حزب کناره گرفت و به فعالیت‌های ادبی پرداخت؛ از جمله همکاری با مجله‌ی ادبی "زندگی ادبی" تا سال ۱۹۸۱. شیمبورسکا، درباره‌ی این برهه از زندگی خود می‌گوید: «من واقعا می‌خواستم بشریت را نجات بدهم. اما راهم اشتباه بود. فهمیدم که نباید عاشق بشریت بود. البته می‌توان آدم‌ها را دوست داشت. عشق نه، بلکه دوست داشتن. من عاشق بشریت نیستم. ولی تک تک آدم‌ها را دوست دارم. سعی می کنم آن‌ها را بفهمم، اما نمی‌توانم راه رستگاری را نشانشان بدهم. درس بسیار سختی بود. تجربه‌ی دوران جوانی. با اعتقاد کامل آن کار را کردم.»

شعر و شعر

ویسواوا شیمبورسکا، سرودن شعر را از اوان کودکی آغاز کرد، به گفته‌ی خود از ۵ سالگی. علاقه به شعر را پدر روشنفکر و کتاب‌خوانش، با "تشویق‌های مادی" در او شکوفا کرد: «از پنج سالگی نوشتن شعر را شروع کردم. اگر شعری می‌نوشتم (شعر کودک) که پدرم خوشش می‌آمد، سراغ جیبش می‌رفت و به من پول می‌داد. دقیقا نمی‌دانم چقدر، ولی از نظر من خیلی زیاد بود.»

شعر برای این شاعره‌ی نوگرا، نوعی "معامله‌ی روحی" بود: «درمیان‌گذاشتن احساسات شخصی با آدم‌های ناشناس، تا حدی شبیه به فروختن روح است». اشعار او با آن‌ که "سرد و گاهی هم توصیفی است"، با این حال، از آن‌جا که از تجربه و حسی گروهی مایه می‌گیرد، بر دل می‌نشیند: «به نظر من احساسات، کنجکاوی‌ها و واکنش‌های آدم‌های روی زمین، نسبت به شادی و غم شبیه به هم است. من هم در اشعارم از همین شباهت‌ها بهره می‌گیرم.»

با این‌حال تفسیر دنیایی که ویسواوا شیمبورسکا می‌بیند و تصویر می‌کند، ویژه‌ی او ست؛ دنیایی که باید تغییر کند، ولی شاعر کوششی در دگرگون کردن آن نشان نمی‌دهد. او عاشق‌ زیبایی‌هاست، از دیدن پلیدی‌ها رنج می‌برد، ولی اغلب به "شرح ماجرا" بسنده می‌کند، نفرت و جنایت و شکِوه و شکایت را در لا به لای واژه‌ها و تصاویری طنزآلود، پنهان می‌سازد:

«بعد از هر جنگی
کسی باید ریخت و پاش ها را جمع کند.
نظم و نظام
خود به خود بر قرار نمی‌شود.
کسی باید آوارها را از جاده‌ها کنار بزند
تا ماشین‌های پر از جسد
عبور کنند.»


اغلب آثار ویسواوا شیمبورسکا، به بیشتر زبان‌های دنیا، از جمله زبان فارسی منتشر شده است: "آدم‌ها روی پل"، با برگردان مارک اسموژنسکی و  شهرام شیدایی (شعر یاد‌شده در بالا از همین مجموعه انتخاب شده) و "عکسی از یازده سپتامبر": گزیده‌ی اشعار ویسواوا شیمبورسکا، به ترجمه‌ی نوویسکا و ایونا دولتشاهی.

ویسواوا شیمبورسکا، روز اول فوریه در اثر سرطان ريه در کراکف پایتخت لهستان، درگذشت.



 (سرچشمه گرفته از دویچه وله)

پادکست سه پنج